اسم قله را که شنیدم، نظرم را جلب کرد. چهل نابالغان یا قلع چهل تن. قله ای بالادست شهر نهاوند و سرچشمه رودخانه گامآسیاب.
 بخصوص که در اردیبهشت تا کرمانشاه که رکاب زدیم، از کنار گامآسیاب عبور می‌کردیم و اینبار میشد سرچشمه آن رودخانه عظیم را هم دید.
نهاوند، شهری وامانده در گذشته و تاریخ. با آنکه آب عظیم، درخت زیاد و دشت های پهنی دارد،  تاریخ دارد، تاریخ دارد، بزرگ‌ترین اتفاق تاریخی سرزمین در آنجا رقم خورده، هنوز نتوانسته است خود را با تاریخ به روز کند. آبدیت کند. و اینگونه است که در نهاوند سی چهل سال پیش را میشد دید. شهر خود موزه  ای قدیمی‌ و کلنگی است و دیگری نیازی به موزه بسته شهر نیست.
برای صعود به قله چهل تن یا چهل نابالغان، شب را در راهدار خانه گرین ماندیم. چه ماندنی! هر کدام سه چهار نیش از زنبور های کندوهای راهدارخانه‌ نوش کردیم. زنبوردار،کندوهایشان را جابجا کرده بود و زنبور،جسور و خشمگین و وحشی شده بود. هماورد می‌طلبید. بالاسر آدم آن قدر می‌چرخید تا که همچون خلبانان های ژاپنی و ما  همچون ناو های آمریکایی مو برای نجات جان ملکه، کامی کازه  و هاروگیری انجام دهد. تو می‌ماندی و نیشی در سر یا گردن.
تجربه هیجانی و ترسناک و خنده داری بود. همچون دیوانه ها، در طول جاده، میدودی و سر و دست تکان می‌دادی تا که نیش نخوری.
صبح زود، به سمت گردنه ای که در سمت چپ روبروی راهداری بود، حرکت کردیم. کمی بعد در پاکوب بودیم و تقریباً تا برفچال زیر قله از دو شکاف طولانی عبور کردیم. صعودمان  تا قله شش ساعت طول کشید.
بر روی قله بودیم و بر دشت نهاوند، اشراف کامل داشتیم. میشد حدس زد نام چهل تن که بر قله نهاده شده است. ارتباط تنگاتنگی با جنگ بزرگ نهاوند دارد. شاید این افراد مأمور یا مسیولین حاکمیتی بودند که شکست لشکر ساسانیان را دیدند.
شاید.
رو به دشت نهاوند می‌نشینم و به جنگ بزرگی که در آن اتفاق افتاد می اندیشم.
 جنگی که اثرات آن، هنوز در زندگی تک تک ما ساکنان فلات ایران زمین حضوری پر رنگ دارد.
سوالی در ذهنم می‌چرخد:
اگر در زمان سفر میکردم و در روز جنگ نهاوند، بر روی این قله قرار گرفته و تحرکات هر دو سپاه را می‌نگریستم، آرزو مند پیروزی، کدام لشکر بودم؟
کدام لشکر وقتی، حمله ای میکرد و جلو می رفت، نیم خیز از هیجان میشدم؟
پاسخ گذشتگان تا صدسال پیش از ما، واضح بود.
 با توجه به ضرب المثل:
« شاهنامه آخرش خوشه».
 و آخر شاهنامه چیزی جز شکست لشکر رستم فرخزاد از ابی وقاص و فرار یزدگرد نیست.
و این شکست در نزد همه ایرانیان تا صد سال پیش یعنی خوشی، یعنی افتادن در دامن اسلام. 
اما پاسخ ایرانی امروز،  هنگامی که بر بلندای قله چهل نابالغان است و به جنگی که ۱۳۹۷سال پیش در آنجا افتاد چیست؟
تمایلش، هیجانش، نشستن و نیم خیز شدن هایش، اظطراب و استرس هایش، در فتح و پیروزی کدام دو سپاه خواهد بود؟ سپاه ساسانیان، یا سپاه اسلام؟
سوال سختی است که من از خودم و تک تک ایرانیان این زمانه میپرسم.
منی که نامم عربیست. دینم، مذهبم، الفبایم، و۱۴۰۰ سال تاریخم .
حتی مذهبی ترین ما ایرانیان بعید میدانم به راحتی بتواند، پاسخ این سوال را بدهد.
فرمانده سپاه عرب، ابی وقاصیست که  آن مذهبی ترین مان هر روز در خوانش  زیارت عاشورا لعنش کرده است.
 تاریخ عجیبی دارد این سرزمین و پیچیدگی مردمانش را شاید در همین سوال و روی همین قله بفهمیم.
من فکر میکنم، عبور ما از این دوران برزخی طولانی بیش از صد ساله، از این سوالی که در قله در ذهنم شکل گرفت می‌گذرد. این که از این فضای شک و عدم پاسخ به در آییم و واضح و صریح جوابش را به خود و جامعه ام گویم.
باری
ازشکاف زیبا و بهاری زیر قله که پر از زنبور و گل بود، بازگشتیم و به سرچشمه گامآسیاب سری زدیم. 
زاگرس برعکس البرز، چشمه هایش، یهویی است. یهو از زیر کوه بیرون میزند و میشود رودخانه. خُرد خُردک از هر دامنه نیست.
در مسیر بازگشت به تهران،  ملایر را دیدیم. شهری مدرن و تمیز و بزرگ، برعکس نهاوند.
شهری که در پیشینه صدساله اش، نشانی از درایت و سازندگی بود. نشانی از فردی که وقف کرد و ساخت. ساختن در بن مایه شهر وجود دارد و رو به جلوست.
با مقایسه نهاوند و ملایر میشود حضور مردان تاریخ ساز را در جان شهر احساس کرد 
و اما آخر:
همقدم و همنورد بودن با احمدآقا، مربی کوهم که همه آخر هفته‌ها و روزهای تعطیل در نوجوانی و جوانی ام، با او گذشت، لذت سفرم را صد چندان کرد.
شانزده سال داشتم و با احمد آقا در کوه.
 به شب خورده و خیس و سرد و پا یخ زده، کور سوی نورهای دهستان را رویت میکردیم. احمد آقا ورد وذکر زبانش را باز تکرار میکرد: الهی شکر. و منی که با پای یخ زده و سرمای در بدن نشسته با خود وعده میکردم این برنامه آخرینم خواهد بود.
اما 
 هفته بعد،  با احمد آقا در برنامه ای و کوهی دگر بودم. 
@parrchenan

 

کنار گامآسیاب که بودیم، با خودم اندیشیدم، این آب و چشمه، بعد از چندین بار تغییر نام در طول مسیرش، در نهایت میرود تاااااا به خلیج فارس بریزد. از جایی نزدیک همدان و مرکز ایران تا دریا، در ذهنم بسیار راه است.
حال حساب کنید. جنگ نهاوند را.
جنگ در منطقه نهاوند اتفاق افتاد و تا جیحون!!!  ساسانیان، سرزمین خود را از دست داد. فکر کنم بیش از سه برابر مسیری که قطرات آب سرچشمه گامآسیاب تا به دریا راه دارند.
چه اتفاقی در این جنگ و این سرزمین و این پادشاهی افتاد که اینگونه سرزمین، بی‌دفاع شد و نتوانست خود را بازیابد؟
اعراب، به حق، جنگ نهاوند را فتح الفتوح، می نامند.
در اتوبوس، در مسیر بازگشت به تهرانم و همچنان خود را بر روی قله در حال نظاره بر دشت نهاوند و محل جنگ میبینم و به آن فکر میکنم

@parrchenan