حیوان قصه گو
معمولاً در زندگیم تلاش دارم بیشترین لذت را از آن زمان و لحظه ببرم، برای همین تلاش میکنم جنبه های مثبت و کارکردهای احتمالی یک موضوع را کشف کرده و از آن لذت ببرم. مثلاً محرم.
با سر و صدای تولیدی، آن هم به مدت یک هفته، همراه نیستم و تلاش میکنم این ایام به مسافرت بروم. اما دوست دارم حداقل یک روز از این ایام را تجربه کنم.
نگاهم به محرم، از عاشورا تا مداحی، از رقیه تا هزاران داستان دیگرش، تغییر اساسی کرد،
تغییری اساسی از وقتی که کتاب حیوان قصه گو را سال پیش خواندم.
این کتاب در واقع برایم شاهکلیدی بود که بسیاری از مسائل انسانی را با آن توانستم حل کنم.
این که اساساً انسان اگر انسان شد به واسطه قصه گویی اش بوده است. و اگر قصه ها را از زندگی و دانش و نالژ بشر حذف کنیم، یک خرده علمی بیش نمی ماند که آن هم ریشه هایش در قصه های انسان جای گرفته است. به گمانم امثال مرتضی مطهری ها که سعی در حماسه حسینی داشتند و اینکه فلان کس وجود ها خارجی داشته یا نه ره به قصه ای دگر زده اند و ماجرای داستان گویی این حیوان قصه گو را فراموش کرده اند.
در داستان عاشورا هم من خودم را با قصه های متعددی همچون داستان و رمان روبرو میبینم و خودم را در آن سناریو غوطه ور کرده و از آن داستان لذت میبرم. مثل زمانی که خودم را در کتابی، داستانی، رمانی، فیلمی قرار میدهم و با آن میخندم و یا گریه میکنم. در واقع در آن لحظه خودم را و عقل و منطق و احساسم را به شخصیتهای داستان و مهارت قصه گو( نویسنده، مداح، کارگردان و...) گره میزنم.
خاطره ای از کیارستمی هست که به مضمونی که در ذهنم مانده اینگونه که، دوستی خارجی از او میپرسد این بچه ها که کاغذی را به دیگران میفروشند چه میکنند؟
و عباس، توضیح میدهد که اشعاری از حافظ را به اسم فال به مردم میفروشند. و دوست خارجی اش مشعوف و حیرت زده شده که یعنی مردمان شما هنوز برای شعر پول پرداخت میکنند و...
بعد از خواندن این خاطره که نمیدانم چه مقدار واقعی است،اما جان کلامش را در حقیقی است، تلاش دارم از نگاه حیرتناکی آن فرد خارجی موضوعات را ببینم.
روز عاشورا به هئیتی ترکی که بابا ما را از بچگی به آنجا میبرد رفتم. مداح های مسنش، اشعاری با زبان ترکی،قصه های متفاوتی از عاشورا را در دستگاهها و گوشه های متفاوتی میخوانند و تو را در قصه غرق میکردند. قصه های که تو در نوستالژی کودکانه به همراه پدرت هم ، حضور داری. هنر در شعر و موسیقی و قصه های مداحان متبلور است.
در عالم پزشکی، تحقیقاتی نشان داده است که در کهنسالی انسان، هورمونهایی که قسمت مربوط به عواطف مغز هست را فعال تر میکند( نام انگلیسی هورمون را فراموش کرده ام) و در نتیجه انسان در کهنسالانی گریان تر و عاطفی تر هست
حال این کهنسال با چنین مشخصه ای از زیست شیمی خونش برای تو شعر و موسیقی میخواند و میتواند اثر قصه را در تو افزون تر کند.
به سینه زنی ظهر عاشورا میرسی و تو خود، قسمت مهمی از موسیقی میشوی. حدس میزنم سینه زنی احتمالأ ریشه هایی در تصوف داشته باشد.
معتقدم موسیقی مدرن کاری که کرده است، فاصله گرفتن از تو بوده است. بدین معنا که خواننده ای میخواند و نوازنده ای با آن مینوازد و تو از آن لذت میبری. اما صبر کنید. بود یا نبود تو در این موسیقی اثری دارد؟ خیر. هیچ اثری ندارد.
در کنسرت ها تلاش شده با گاهی همخوانی تماشاگران، یک تأثیر پذیری متقابل بین موسیقی و تماشاگر ایجاد شود.
اما در موسیقی کهن، تو خود قسمتی از موسیقی هستی. خواننده گوشه ای متناسب با مشارکت تو انتخاب میکند. و تو سینه میزنی، و صدای برخورد دست با بدن، میشود موسیقی متن، حتی صدای خارج شدن بازدمت هنگام اصابت دست به سینه، موسیقی متن دوم میشود و خواننده با تنظیم خود با این موسیقی متن، اشعاری ( شعر به مثابه هنر) از قصه ای را میخواند.
تو دو چیز را میدانی، اینکه قسمتی از موسیقی هستی چون صدای ضربهای را میشنوی و قسمتی از آن نیستی، چون بدون تو هم موسیقی توسط دیگری ادامه پیدا میکند.پس در موسیقی قدیم،فرد نه فقط از طریق مغز که با فعالیتی بدنی و حضور مستقیم در موسیقی همراه میشود و احتمالاً اتفاقات پر رنگ تری را در زیست شیمی خون از خود به جا میگذارد و اثرِ هنرْقصه ( تلفیق شعر، موسیقی و قصه) را در تو عمیق تر کرده و احتمالاً لذتی ناب تر ببری. در موسیقی قدیم ،گویی مثلا تو ویالونیست یک کنسرت در موسیقی جدید هستی.
و اینگونه میشود که میتوان همچون آن خاطره عباس کیارستمی از این فضا لذت ببری و حیرت زده شوی.
البته که این فضا نقاط تاریک و منفی بسیاری داشته باشد.
@@@
در عصر عاشورا نسبتاً پاییزه و شهریوری شهر،تهنای تهنا در گوشه کنارش، برای خودت قدم میزنی و گاهی چایْ با یک موسیقی عصرانه غمگین( مداحی)
در گوشه ای مینوشی. فردی تو را مهمان چای اعلا نزری کرده که حتی تو را نمیشناسد.
در ابتدای تعطیلات به دوستان و همکارانم در لحظه خداحافظی میگفتم خو
ش بگذره.
آری در نگاه قصه گویی
این حیوان قصه گو، قصه ای در تو می نشیند که تو در بودن و شنیدن قصه خوش بوده باشی
@parrchenan