چند روزی بود قافیه این همه نیست غزلی از حافظ در ذهنم می‌چرخید. در گنبدی سرم صدایش تکرار میکند و این همه نیست تکرار میشود.
 نیست نیس نی..
این که بعضی چون فکر میکنند باورشان، حقیقت مطلق است، پس حقیقت نزد آنان است
اما این همه نیست.
 بعضی فکر میکنند ناباوریشان حقیقت است و علم محض هستند و
 باز این همه نیست.
بی خود نیست، «گناه» در  باور حافظ که من بر این  اندیشه او  حکمت« که چی؟» نام  نهاده ام، این چنین برجسته و بلندوالا و عریان است.
وقتی در گناه بودی،  آنگاه بر تو هویدا میشود
 این همه نیست.
باوری که قبلاً بر آن ایمان داشتی اکنون به شک افتاده ای چون در گناهی. که؛
این همه نیست.
قصه ها را میبینی، میشنوی، میخوانی، و باز متوجه می‌شوی اینها هم،
 این همه نیست.
اول اتفاق نا میمون که در باور «این همه هست» می افتد آن است که نگاه حیرت را از خودت میدزدی.
گناه، تو را حیران میکند و در دنیا و باور این همه نیست، پرتاب می‌کند.
این همه نیست تعریف دیگری از واژه «حیران» است.
این که گزارش رکاب زنی دوستت را بخوانی و حسادت عجیبی در وجودت آتش بگیرد و تعجب کنی مگه من حسودم؟ و حسادت گناه است.
این که وسط کوه دلت بر مادرت تنگِ تنگِ تنگ بشود.
چرا؟
از منطقه سرد تخت سلیمان سرازیر دره  آبگرم سمت دریا و شمال هستی و برای جلوگیری از گرم شدن بخواهی شلوار کم کنی و آنگاه وصله ای که مادرت بر پارگی شلوارت زده است را ببینی.
چند روز شلوار در پایت بوده و ندیدی و 
 میفهمی 
این همه نیست.
 مهر و محبت مادری.
 این که هزارتا نقد هم بر روضه و مجالس عزاداری داشته باشی
 همین که میبینی مادرت برای چند هفته از صبح تا شب در این مجالس هست و خدماتی دارد و حس مفید بودن و بهانه ای برای خارج شدن از منزل،
کارکردهای مثبت آن را هم در می یابی و میفهمی آن هم،
 این همه نیست.
شاید مهمترین عامل جلوگیری از افسردگی خانمهای خانه دار در فرهنگ ما همین جلسات روضه باشد. که باوری آنها را به بیرون خانه بفرستد، تا با دیگری صحبت کنند، تا که دیده شوند.
هر چه بیشتر بر کارکردهای مثبت و منفی موضوعی دقیق میشوی
 میبینی این همه نیست.

برادرم خاطره ای را یادآوری میکند:
بعد از صعود به دماوند و حضور هدي گفت، یادت می‌آید پانزده سال پیش که میخواستم قله دماوند را صعود کنم گفتی نمی‌توانی بیایی و  اما بابا مرا تشویق کرد  و برد تا به قله.
گفتم کار بابا درست بود
 و رفتار و حرف آن زمان من اشتباه.
 آن زمان فکر میکردم میدانم و این همه هست.
اما
 با افزون شدن تجربه زیستی ام
 هر روز ملتفت این موضوع میشوم که نمیدانم و این همه نیست.
 هر روز در یک «این همه نیست» عمیق و آبی و آبی تری شناورتر میشوم و گاهی  دست و پایی تکان میدهم.
همچون لاکپشتهای عظیم شناور در اقیانوس ها.

این روزها میتوانم در گردنه ای چهار هزار متری در چند تا کوک بخیه شلواری غرق شوم و« این همه نیست» مادری را ببینم.
شناور در این غزل حافظ شویم و این همه نیست اش:

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
باده پیش آر که اسباب جهان این همه نیست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست
منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش
که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست
دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست
پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
زاهد ایمن مشو از بازی غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست
دردمندی من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقریر و بیان این همه نیست
نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی
پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست
@parrchenan