حس راحتی
صبح زود بود که در تاکسی نشستم. راننده اذکار و آیات ابتدای صبح اش را میخواند تا روزی پربرکت نصیبش شود.
باهاش احساس راحتی میکردم. از جامعه حرف زد و شنونده بودم. به مقصد رسیده و از ماشین پیاده شدم.
معمولاً با اکثر آدم های که باهاشون مواجه میشوم احساس راحتی دارم. اگر بخواهم این راحتی را باز کنم؛ انگاری که با بیشتر ساکنان این سرزمین، هم قبیله هستم. انگاری که چادر ما چند متر آن طرف تر و چادر آنها چند متر این طرف تر باشد.
این چنین راحتم که انگار هر روز که از چادر بیرون زده ام
همسایه چادر طایفه را دیده ام.
با هم در جنگها، راهزنی ها، دفاع ها بوده این و دوشا دوش هم بوده ایم.
حال چه شد به این اندیشهها افتاده بودم؟
دوستم از مملکتی که در آن ساکن است آمده بود و چند روزی ایران بود، حرفهای او مرا به این اندیشه ها رساند.
فکر میکنم مهاجرت با من، اگر انجامش میدادم یا بدهم این خواهد بود که این احساس راحتی با اکثر ساکن در آن سرزمین را نخواهم داشت.
مرا در جزیره تنهایی خودم در درون خودم یا خانواده ای که تشکیل داده ام محصور خواهد کرد.
@ @ @
یکی از بچه هام که چهار پنج سال پیش ترخیص شده بود، زنگ زد. معمولاً بعضی از بچهها هر از چندگاهی بهم زنگ میزنند.
گفت، خبری دارم.
روزانه کارشناسی ارشد دانشگاه خوارزمی قبول شده بود.
خنده ای بر لبم نشست.
پرسید: خوشحال شدید؟ وقتی احساساتم را از خوشحالیم گفتم، صدای خنده رضایتش را شنیدم.
مشکلات مالی پیرامون ثبت نام داشت.
دو تن از صمیمی ترین دوستانم در کادر اداری دانشگاه خوارزمی هستند و او را با آنها لینک کردم.
باورش نمیشد اینجا هم آشنا دارم.
از هفت هشت سال پیش هر وقت نیازی خاص و تقاضایی داشت، آشنایی داشته ام که لینکش کنم.
به دوستم که کارمند دانشگاه بود زنگ زدم و شرح ماجرا دادم.
قبول کرد کمک حالش باشد. به خوب آدمی سپردمش.
احتمالاً اتفاقات بسیار مثبتی را برایش رقم زند.
@parrchenan