مهر
شب اول مهر است وشیفت سختی شد. نزدیک ده پرونده پر کردم. دیگه تاب شنیدن این میزان خشونت و خشم و بی مهری را نداشتم، حس تهوع بهم دست داده بود.
انصافا کار سختی است که با یک نفر هر هفته صحبت کنی و یک گام پیش برانیش. از اقدام به خودکشی به مطب دکتر برسانی و اکنون راضیش کنی داروهای تجویز شده اش را بخورد.
آخر های شب با تلفنی هوک آخر رو میخورم.
مادر دختری هفت ساله زنگ زد که همسرش، دختر را میزند و الفاظ های بسیار رکیکی در قبال دختر استفاده میکند.
مرد و زن شاغل بودند. زن صبح ها تا غروب در فروشگاهی بزرگ کار میکند و از غروب تا صبح همسرش، شب کار است.
به زندگی این دو که چون روز و شب، چون آب و روغن هستند فکر میکنم. اصلا این دو ازدواج کرده اند که چه کنند؟
هدف آنها در زندگی چیست واقعا؟
این دو که هیچگاه هم را نمیبینند.
برای چه کار میکنند؟ که فلان ماشین رابخرند. که فلان خانه را در فلان شهرک اقماری حومه تهران را بخرند؟
زندگی برای عده ای مفهوم ساده اش را از دست داده است.
خوانندگان مهربانم
مهرتان مبارک
مهرتان پایدار
یک رمان کودک میخوانم، به نام با کفش های دیگران راه برو. نوشته شارون کریچ
«نوه از پدربزرگش میپرسد، چگونه با مادر بزرگ ازدواج کردی؟
گفت: مادربزرگ یک سئوال پرسید؟ این که حیوان دارم؟ گفتم آری. سگ پیری دارم که شبها که میرسم خانه منتظرم است و در را که باز میکنم میپرد بغلم... و مادربزرگ قبول کرد با من ازدواج کند، چرا که وقتی با سگی مهربان بودم، با او هم مهربان خواهم بود.
معیار مهربانی، یکی از شاخصه های مهم در زندگی هاست که این شاخص این روزها در بین ارتباط ها، شاید کمرنگ شده باشد.
@parrchenan