نمیدانم شما چگونه روزگار گذشته شده را لمس و فهم و ادراک میکنید
من اما این چند روز به گونه ای دیگر روزگار طی شده را لمس کردم. 
وقتی که بچه ها با پدر و مادر هایشان برای خرید می آیند، میبینی بچه رشد کرده و بلند تر شده تا حدودی تغییر شکل داده‌. به کودک رو می‌کنی و در حالیکه انگشت شصت و اشاره را از هم فاصله داده ای میگویی:
شما اینقدر بلندتر شدی.
اول مهر زمانیست که میبینی همه بچه ها بزرگتر شده اند. قد کشیده اند. بعضی شأن رفتار بزرگانه به خود گرفته اند.
همه بچه ها تغییر کرده اند و پس لابد تو هم.
احتمالاً جاافتاده ت یا همان مسن تر شده ای.
روزگار طی شده را من هر سال چند روزی اول مهر فهم و درک و لمس میکنم.
پرتاب میشوم به خیالم.
چند ده سال بعد اگر زنده باشم و اگر روزگار همینگونه طی کند (که خیلی بعید است).
گرد سفیدی بر سرم نشسته و سبیل های سیاهم سفید شده اند.
پسران و  دختران جوان، اول مهر، هنگام عبور از جلو دکان ما نوستالوژی خواهند کرد و خواهند گفت اون آقا سبیلو همانی بود که خیال میکرد خیلی بامزه است و تلاش می‌کرد ما را بخنداند، یادش بخیر...

خانم مسنی در دکان است و خرید میکند. به خودم می آیم میبینم با او گرم گرفته ام. معلم بازنشسته بود و حرف رفت و رفت تا اینکه حدس زدم در زمان کودکی مادرم، او معلمش بوده است.
شب از مادرم پرسیدم. درست حدس زده بودم. معلم عربی شأن بوده است.
روزگار است دیگر. معلم مادرت را در دکانی از این شهر بیابی!

@parrchenan