مسابقات انتخابی ورزشی کارکنان بهزیستی استان تهران است و من بیست دقیقه قبل از ساعت اعلام شده به آنجا میرسم و شروع به گرم کردن خود میکنم.
استان تهران از لحاظ تعداد کارمند، حدس میزنم بیشترین تعداد را داشته باشد.
نیم ساعت، از زمان موعود می‌گذرد و غیر از من کارمند دیگری جهت مسابقات انتخابی نمی آید و خود به خود بدون هیچ مسابقه ای انتخاب میشوم. سرپرست ورزشی، گلایه میکرد که کسی حاضر نیست، کار دومش را بخاطر  این مسابقات یک هفته تعطیل کند. همه شأن ناز دارند.
تازه محل مسابقات شمال کشور است و با پایتخت، سه چهار ساعت بیشتر راه نیست.
چند دوری، در پیست دو میدانی امجدیه برای گرم کردن دویده بودم. بوی پیست، مرا به کودکی ام و دویدن با بابا در همین پیست انداخته بود. امجدیه سال ۱۳۱۸ ساخته شده است و  می اندیشم چه تعداد آدم به کمک این بیضی، توانسته اند، شاداب تر و خوش تر زندگی کنند؟ چه سازه پرباری بوده این ورزشگاه کهن.
اول بار ده یازده سالم بود که بابا مرا به این پیست آورد. با همان شلنگی که چمن ها را آب میدادند انتهای ورزش آبی به خودش میزد و می‌رفت سر کار.

بدون مسابقه انتخاب شده ام و  در پیاده روی خیابان مفتح متفکرانه راه میروم و می اندیشم، چه فرقی با دیگران دارم؟ اینکه شوق دارم و همه دیگران ندارند. اینکه به دنبال کار و راهی میروم و همه دیگران نمی‌روند. اینکه حس اردو و کودکی داشتم و گویی همه دیگران نداشتن.
راستش حس خوبی نبود. انگاری که یک جای کارم می لنگد.
اینکه همه یک طرف بروند و تو طرف دیگری. به خودت شک می‌کنی.
نمیدانم تا به حال با آدم های آی کیو مرزی حشر و نشر داشته اید یا نه. فکرشان، رفتارشان، منششان، شبیه یک کودک ده دوازده ساله است. حس یک آیکو مرزی را داشتم. از شعفم برای دویدن، دوباره پیست امجدیه را دیدن، مسابقه، اردو، ورزش، تحرک ... و همه دیگرانی که  اینها را نداشتند، چنین حسی بسراغم آمد.

اینکه گردنه های  انتخابیم، موقعیت‌هایی که از دست داده ام، دو دو تا چهارتاهایم ،  چون فردی مرزی است.
 همان واژه دیوانه در مُتون کهن.
چرا؟
چون همه به دیگر گونه ای می اندیشند که تو صدها کیلومتر از آن فاصله داری.
دنیایی که در آن زندگی میکنم و نفس میکشم با همه دنیای دیگران گویی فرق دارد.
 تنها ماندگی گریبانم میگیرد و رهایم نمیکند.
@parrchenan