بابا
دخترک وارد دکان شد. نسبتا پر جنب و جوش بود و دائم بابایش را صدا میکرد و اجناس دکان را به نشانه خواستن نشان بابایش میداد.
از این سر دکان به آن سر میرفت و میگفت
بابا بابااا بابا
از لحن بابا گفتنش خوشم آمده بود، احتمالاً کرد بودند.
رفتم با دخترک گفتگو بی آغازم.
: از وقتی آمدی دکان، ۴۷ بار بابا گفتی.
میخندد. با ترفندهای خاص خودم نامش را پیدا میکنم.
النا نامش که به تازگی کلاس اول رفته است
بابایش توضیح میدهد که امروز از او آزمایش گرفته اند و قول جایزه داده اش.
دلسوزی عجیبی بابایش داشت. تاب اینکه قطره خونی از نازدخترکش بگیرند را هم گویی نداشت و شرمنده بود. همکارم
میگفت این وسیله به درد کلاس اولی نمیخورد، بابایش میگفت اشکال ندارد، اگر خودش خواسته بگذار باشد.
دخترک در حالیکه بابا بابا میگفت با من بای بای کرد و از دکان خارج شدند.
راستش حسودیم شد.
دلم بابا بابا گفتن خواست.
دَنگ کردن بابا، با بابا بابا گفتن.
چه لذت ساده و عمیقی بود که اینک نیست.
یک واژه بیش نیس اما گویی همه چیز هست.
واژه ها دنیای پیچیده ای دارند.
که در وجود هر فرد معنا و عمق متفاوتی می یابد، بعضی شأن تو خالی میشوند در حالیکه بکار میروند.
@parrchenan