دیروز خوش خوشک رکاب میزدم. از تقاطع خیابان ولیعصر بهشتی پیاده رو که پهن می‌شود میندازم در پیاده رو آسه آسه میکشم بالا
به قیافه ها، چهره ها، نگاه ها، تیپ ها، منش های عابرین توجه میکنم. گاهی برای چهره ای داستانی می‌سازم. گاهی نگاهی مرا با خود می‌برد، گاهی...
چهره آدم بزرگها، حتی نوجوان‌ها،معمولا مثل هم هستند. متفکرانه یا جدی، یا در خیال...
دخترکی سه چهار ساله دست بزرگ‌ترش را گرفته بود و لیلای لالای حرکت میکرد. لیلای لالای را خودم نام نهاده ام. به حرمتی که مدیری بالا و با یک پا در دو ضرب فرود می‌آیی و حرکت دوم با پای بلعکس.
نهایت شادی.
شادی مطلق شاید.
تا شب که پا دوچرخه شوم برم خانه داشتم به لیلای لالای دخترک فکر میکردم. اینکه دانشمندان چرا، شیمی خون بچه ها را آنالیز نمی‌کنند تا دریابند، کدام هورمون ها، چه اندازه، چه مقدار، هست که یک قرصی، دارویی، دوایی متناسب با یافته هاشان،  برای ما آدم بزرگا تولید کنند که وقتی میخوریم ما هم حس و حال بچه و بچگی بگیریم. فارغ از بود و نبود
در لحظه خوش بودن.
اگر این قرص رو بسازنند اول مشتریش من خواهم بود.

@parrchenan