تلفن همکارم زنگ خورده بود و زنی که شش ماهه حامله بود، درخواست کمک داشت و می‌گفت، همسرش او را زده است. در ادامه، صحبت بالا گرفته بود و همکاران به حالت دعوا با همسرش افتاده بود. تلفن قطع شد. پرسیدم چرا این‌گونه شد؟ گفت همسرش، پشت تلفن زنش را وادار می‌کرد  بگوید گه خورده است که زنگ زده است.
دوباره زنگ زد، این‌بار از همکارم خواستم اجازه دهد من پاسخگو باشم. عصبی بود و میخواست درخواست زنش را اجابت کند خودش او را به خانه امن بفرستد. خودم را به ندانستن زدم و گفتم همکاران  با او صحبت کرده و من داستان این تلفن را نمدانم و اگر برایش مقدور است داستانش را از اول بگوید. گفت و گفت و گفت... گاهی او را تشویق به ادامه قصه گویی اس دعوت میکردم که تا یکساعت حرف زده بود و به قول خودش متعجب شده بود که سَر دلش را چرا این موقع شب باز کرده است.  معمولاً تلاش میکنم اسم کوچک فرد را بدانم و او را حتماً با نامش صدا کنم. اینگونه احتمال « صمیمیت » بیشتر خواهد شد. در وسط های داستانش بود که گفت:
من باید مشاوره بروم. گفتم: در واقع ما( تو و همسرت).
و شماره مراکز مشاوره را ازم خواست.
 قصه ای داشت زندگیشان. نه آن قدر مرد داستان که ابتدا رُخ می نمود شمر بود و نه همسرش مظلوم چون زینب.
از مرد داستان خواستم، گوشی را به همسرش دهد.
پرسیدم: آرام شده است پاسخ مثبت داد و گفت جو خانه نیز آرام شده است. خواست توضیح دهد که داستان همسرش گپهایی هم دارد که صحبتش را قطع کردم و گفتم اینها را باید به مشاور بگوید.
به او گفتم  یک ساعت و نیم گفتگو، تا دو بامداد،سر دردی مرا در بر گرفته است. از کارم راضی بود؟ پاسخ مثبت داد. تقاضا کردم بابت اجرم، اندیشه ای زنانه تدبیر کند و فضا خشنی که  ضامن آن را خودش کشیده  را کم رنگ تر کند.
در این داستان چه اتفاقی افتاد؟
زنی حامله که درخواست خانه امن داشت در منزل امن همسرش ماند( هر دو گفتند زندگی مشترکشان را دوست دارند و به هم علاقه دارند)
در نتیجه موضوع کش نیامد و اتفاقات تلخ، همچون قهر و درگیر شدن خانواده ها و خصم و پرده دری و طلاق و فرزند طلاق شدن، احتمالش نزدیک به صفر رسید.
فضا پر تنش خانه سامان گرفت.
و از همه مهمتر هر دو مشتاق رفتن و کمک گرفتن از مشاور شدند( در آستانه پدر مادر شدن)
 و مراکز گشت و مداخله و احتمالأ قضایی و پلیسی و پذیرشی که پول دولتی آنها را اداره می‌کند و از بودجه بیت المال عمومی نفس میکشند، ورود نکردند و ازحجم عظیمی کاغذ بازی و وقت تلفی در دادگاه ها و خیابانها و ترافیک عبور و مرور نیز جلوگیری شد. 

چگونه؟ 
بیان قصه زندگی، گفتن داستانی از خود، راوی شدن
و بودن فردی از برای شنوندگی. گوش شنوا.
و شنونده ای که به حکم مصلحت و نه تساوی، به حکم هدف وسیله را توجیه میکند شنونده ای که نگاهی تا حدودی مردسالارانه به داستان را حاکم کرد.

در این داستان، عنصر زمان و صبوری ورزیدن عنصر مهمی بود که با پنج یا نهایتا دوازده دقیقه کاری از پیش نمی‌رفت.( تلفن های ما تایم دوازده دقیقه ای هستند)

سردردم را با یک ژلوفن پیچاندم.

حال،
 اداره از ما به دنبال کاری کمی است!! این تعداد تلفن را که زنگ خورده ثبت کنید. باید ثبت کنید. اینکه کسی اشتباهی برای امر پزشکی( بجای ۱۱۵) ۱۲۳ را گرفته و تو به ۱۱۵ ارجاع داده ای را هم ثبت کن. چون کاری انجام شده است( رفتاری از نظر من نابخردانه). سولاخ ( سوراخ) دعا را گم کردند گویی.
تو دقتت و حواست پی ثبت کامپیوتری برود. در نتیجه از کیفیت ماجرا کم خواهد شد. مجبوری. به این دلیل که انسانی.
و از چه خواهی زد. از شنونده شدن. زنی کمک خواسته، من آدرس بدهم. تامام!!
یکبار به بالادستی هایم گفتم، ما کارشناسم. در واقع ما در مثال، راننده فورمول یک هستیم. آن وقت تدبیر کرده و اندیشیده اید و انتظار تأن از ما را تا حد راننده تاکسی پایین آورده است.
میخواهید راننده تاکسی باشیم و، داد بزنیم : مستقیم دو نفر!!!

نگاه کمی گرا، آسیب خود را به وزارت خانه علوم و تحقیقات و دانشگاه ها، با بی اعتبار کردن مدارک دانشگاهی زد.
 اینک گویا به سراغ دیگر وزارتخانه ها نیز آمده است.
کیفیت گراها هر روز در نگاه عدد گراها گم و گم تر می‌شنوند. دنیای صفر و یک ها، دنیای ترین ها( بلندترین، بیشترین، ...) را چه به داستان انسانی شنیدن که در عدد نگنجد.
به قول شاعر:
من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم 


@parrchenan

سهیل رضازاده:
گفتا تو از کجائی کاشفته می‌نمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی

گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی

گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی

گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی

گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی

گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی

گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی

گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشته‌ئی هوائی

گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی


خواجوی کرمانی

@parrchenan