تمنای درخت
سال پیش بود که برنامه زمستانه ای برای قله شانه شرقی اجرا کردیم.
در گردنه ای بالای روستای لالون در سرمایی زمستانه چادر زده و صبح روز بعد قله را صعود کردیم.
روبروی جایی که چادر زدیم و بر روی گردنه ای و یالی دیگر، آن دورتر، یک درخت بزرگ خودنمایی میکرد. شاخه هایش، سیاه تر رُخ مینمود در زمینه سفید برف اطرافش.
تقریباً تا چشم کار میکرد، در منطقه و ارتفاعات بغیر از باغات روستا، تنها درختی بود که در آن پهنه وسیعی دیده میشد.
اینگونه شد که دلم را به یغما برد.
منتظر فرصتی بودم که به او رِسم و راه های رسیدن به او را کشف کنم.
در طول یکسال با همنوردم چند بار حرفش را زدیم
تا آنکه هفته پیش فرصتی پیش آمد و سوی او شتافتیم.
دو ساعت و اندی راه رسیدن به او بود.
سه تنه درخت بودند و از ریشه یک درخت. قدمت بسیار داشت.
در حضورش دمی نفس کشیده و باز گشتیم.
اتفاق جالبی بود
اینکه هدف گذاریت، و نقطه هدفت، چکادی، غاری، قله ای نباشد. هدفت شود، درخت.
برایش برنامه ریزی کنی و راه های رسیدن به آن را بیابی و مسیری چند ساعته تا رسیدن به آن را تحمل کنی.
برای چیزی که دیگران برایشان مهم نیست یا اینقدر مهم نیست که چنین رفتار کنند.
فکر میکنم، جریان متفاوتی در وجودم در حال رغم خوردن است که آن برنامه و هدف گذاری برای دیدن آن درخت، نُمود بیرونی آن در وجودم بوده است.
خودم برای خودم سرزمینی ناشناخته شده ام.
منی که، روزگاری، قله و کوه، دل یغمایی میکردندم اینک آن همه را رها کرده و در تمنای درختی راه کج میکنم.
@parrchenan