ساعت از دوازده گذشته بود که گزارش اعلام شد:
دو کودک ده یازده سال در پیاده‌رو خوابیده اند.
آدرس به خود ما میخورد.
عازم شدیم. گزارش صحیح بود.

داستان از این قرار بود که از سرویس آشغالی شأن( متضاد سرویس مدرسه) جا مانده بودند و تا صبح و بر آمدن آفتاب مجبور به تحمل سرما.
این دو، کودکان آشغال جمع کن ( زباله گرد) بودند.
همان کودکانی که میبینی تا سر در سطل آشغالی فرو رفته اند.

شروع به مذاکره با آنها شدیم، خبر خوبی نبود حضور ماشین بهزیستی برایشان.
ابتدا ما را به بیسکویتی مهمان کرد. بیسکویت را جلو چشم ما باز کرد، تا نشان دهد سلامت و تمیز است.
 به حرف ما اطمینان کردند و سوار ماشین شدند.
و در نهایت امر، ما در جاده ورامین بودیم و در بیابانی، روبرو در گاراژ دپو زباله ها. در زدند، کسی باز نمی‌کرد، تیز و بز درب و دیوار بیش از دومتر را بالا رفت و از آن ور در را باز کرد و یک بزرگتر صدا کرد و آمد آن دو را تحویل گرفت.
اما خصوصیات دیگری از رشد اجتماعی که در آن دو دیدم.
توانستند با مسیولین بالاتر مذاکره کنند که آنها را به مراکز بهزیستی تحویل ندهند.
با اعتماد به نفس در دل شب راه گاراژ خودشان را به ما نشان دهند و همچون ویز،  مسیری سی کیلومتری را چپ و راست  اشاره کنند.
وقتی که رسیدیم
 حتی پول در آورده و با یک تراول پنجاه هزاری، هزینه بنزین ما را می‌خواستند بدهند( برای همین کارشان میتوانم یک مقاله بنویسم)

و اما سازمان ما، ماشین ها با مشکلات شدید بنزینی دست به گریبان هستند، تقریباً با  باک خالی و با توسل به کائنات حرکت میکنند.
ماشین ها به تعمیر نیاز دارند و در حال از کار افتادن هستند، به طوریکه حتی ماشین ،نتوانست ما را به مرکزمان بازگرداند و وسط راه از رفتن باز ماند.

اگر سازمان را دولت ارزیابی کنیم، گویی به مرگی خاموش دچار شده است دولت یعنی آموزش و پرورش هم.
آیا من مددکار با توجه به این سازمان در حال مرگ می‌توانستم خانواده آن دو کودک را مجاب کنم که این دو را به این کار نفرستند؟ آیا می‌توانستم مجاب کنم سواد و تحصیل لازم و واجب و قانون برای این دو کودک است؟
و آیا اگر آن دو در مدرسه بودند، چنین می‌توانستند رفتار کنند؟
 مهارت مذاکره، چانه زنی، بر سر پیمان ماندن، تمایل به پرداخت هزینه، نترس بودن، تیز و بز بودن و...
باز کردن بیسکویت شاید حرفه ای ترین کاری بود در حد یک بازار یاب، یک فروشنده، یک مشاور حرفه ای که انجام دادند.

شاید این تلخ ترین جمله ایست که نوشته باشم:
 دیگر به آموزش و پرورش کنونی اعتماد و اعتباری ندارم.
شاید در این فضای کنونی جامعه بهترین کار برای این قشر و طبقه آن باشد که به جای کلمه آشغال جمع کن، کلمه خنثی زباله گرد را  نسبت دهیم و با تغییر نام از شدت سیاهی آن فرو کاهیم و آنها را گویی که صنفی هستند در نظر آریم، تنها راه ممکنه باشد. 
با این پاراگراف گویی قسمت اعظمی از باور مددکاری ام را با کلتی در دست شلیک کرده و خودکشی کرده و ویران کرده باشم.
 از بعد از آبان نود و هشت، گویی دوباره متولد شده باشم. داستان زندگی را به شکلی عریان و واقعی و لخت میبینم.
نام این تولد تلخم، «پذیرش »نام دارد.

@parrchenan