چند هفته پیش بود که دیدم این عکس جایش را گوشه تابلو، باز کرده و  روی اول بیت نشسته است. شب اش مادرم گفت، دیدم عکسِ با بابا در اتاقت نیست، گذاشتم اش آنجا. حرف خاصی نزدم. دوباره حرف رو پی گرفت؛ خوب نیست؟ گفتم عکسهای گذشته را دیگر نگاه نمیکنم.

عکس، فکر کنم هفده سالگی ام است که با بابا کوهیم و نفر سوم پایش سُر رفته و ما خندان شده ایم. بابا برای من الگو بود، از همه ابعاد و بعد از مرگش دیگر، تمایلی به دیدن عکسهای گذشته ندارم.  با دیدن عکسها حجم عظیمی حسرت فقدان او در وجودم کولاک می‌کند. و بغضی در گلو، حتی اکنون که به او فکر میکنم. در سه سال دوبار به این موضوع فکر کردم، خیلی فکر کردم، خیلی. اینکه ما چرا عکس می‌گیرم؟ و هر دوبار هم در پرچنان نوشتم. یکبار در دشت لار وسط بهشت گونه ای رکاب می زدم، از چنبر که پیاده شدم عکس بگیرم و کادرم را ببندم، گفتم سهیل چرا؟
 چرایم بی پاسخ ماند.
و بار دوم که باز هم این سوال گریبانم را گرفت: پاسخی یافتم تمسخر آمیز. خودم خودم را مسخره کرد:
 زهی خیال باطل.


و اینگونه شد که چند سال است که عکس های گذشته را نگاه نمیکنم. عکس می‌گیرم برای لحظه حال. همان لحظه. مخاطبانی برای عکس هایم به کمک تلگرام فراهم کرده ام که همان لحظه عکس ها را می‌بینند و تامام.


دوستی به نام امید که از روزگار سربازی به یادگار دارم این سوال را چند وقت پیش پرسید و دوباره جریانی در من شکل گرفت  و گویی راز گونه ای، مرا به این سخنرانی رساند.
خنده های داخل عکس نیز گویی ادامه همچین سخنرانی هستند که بیست سال قبل اتفاق افتاده است.
 این سخنرانی را در زیر باران بر روی چنبر هنگام رکابیدن گوش دادم.
پاسخ سوالم و بسیاری سوال های دیگر را میداد.
اینکه می ارزد عکاسی کنی و عکس بگیری و آرشیو کنی.
سخنرانی پیرامون «امید» است در بستر جامعه شناسی احساس.
من بسیار از آن آموختم.
پیشنهاد میکنم به تک تک دوستان و آشنایان و خوانندگان جانم، یک ساعت و خرده ای از وقتشان را خالی کرده و آن را در این روزهای تاریک گوش دهند.
برای من رخنه ای در این تاریکی بود، روزن نوری.
امید ، بر شما هم.

کتابی که سخنران ، معرفی میکند پی دی افش موجود است. اما چون هنوز خود نخوانده ام، و رسمی دارم که تا متن یا موسیقی را خود گوش نداده در پرچنان قرار ندهم، نمیگذارم تا اول بخوانمش.

@parrchenan

پیمان پیشنهاد دیدن تاتر لانچر پنج را داد و
رفتم به تماشایش.
تاتری بود که می ارزید ببینم، راضی بودم از دیدنش، اما به کسی پیشنهاد دیدنش را نمیکنم. از در تاتر که زدیم بیرون، سیل تماشاگران در حال خروج با هم این گفتگو میکردند که چه کسی چه کسی را کشته بود؟
و بیشتر کسان، تاتر را در حد رمان نووار دیده بودند.
 بعضی موضوع سربازی و همه داستان هایش برایشان برجسته شده بود و با توجه به معنای لانچر( سکوی پرتاب موشک) و تعابیر فرویدی از آن، مهمتر از دید نووار دیده بودند
اما
اما کسی خشونت تقریباً واقعی ( واقعاً بازیگران کتک می‌خوردند) را ندیده بود.
تاتر در حال قبولاندن چیزی زشت به مخاطبش بود.
اینکه خشونت، کتک زدن و... لازم بود. شکنجه برای رسیدن به حقیقت لازم بود.
و این برای من ویران کننده بود.
و به همین دلیل که کارگردان با استادی تمام توانسته بود این را به مخاطبش بقبولاند و او را اقناع کند، 


حال آنکه با همه خشونت و شکنجه ای که در کل داستان وجود داشت، از مخاطبان اگر بپرسی آیا در پایان به حقیقت رسیدید، پاسخ مثبتی نخواهند داشت.

@parrchenan