تاریکی؟
حال مثل ما شده مانند آنها . بعد از پایان امتحانات در دریای از فیلم و کتاب غرق شده ام.
امروز توانستم اولین قسمت لاست را که 6 تا دی وی دی بود را ببینم.
لاست سریالی است که در استرالیا ساخته شده است و فیلم نامه ای بسیار قوی دارد.آدمی متحیر می شود از این همه نبوغ در نویسندگی.
فاصله فیلمنامه این سریال به بهترین سریال ما از عرش تا فرش است( بدون اغراق می گویم).
از ازادیاد نمادها و نشانی ها و معانی و مفاهیم عمیقی که در غالب سریال گنجانده شده است سعی می کنی فرار کنی.مفاهیمی چون سرنوشت ، امید، تفاوت میان ایمان و عقیده ، اسطوره، مرز بین واقعیت و خیال، توتم پرستی تا خدا پرستی و... را می توانی در آن ببینی و بر آن بی اندیشی.
فکر کنم ملت آنان هم دچار عدم معنویت و معنی در زندگی شده اند اما هنرمندان و اندیشمندانشان به بهترین صورت ممکن سعی در بازسازی آن کرده اند بطوری که هم مخاطب عام و هم خاص را بدست آورده اند. همان کاری که گذشتگان ما چون مولوی و فردوسی و حافظ و خیام و سعدی کرده اند و ما امروزه عاجز از دامه دهنده بودن راه آنان هستیم.
پیشنهاد دیدن فیلم را شدیداً توصیه می کنم.
2.امروز بعد از
ظهر توانست چاه بابل قاسمی را تمام کنم و غرق در تاریکی شوم.تجربه جدیدی بود .چرا که متن بصورت پی دی اف بود و مجبور شدم پشت مانیتور بخوانم ، در نتیجه فضای تاریک اتاق و آهنگ زمینه ای که انتخاب کرده بودم تاثیر کار دو چندان شد.
رمانی که به دنبال معنی زندگی است( من چرا هی گیر دادم به این عبارت نمی دونم) اما به آن دست نمی یابد.
موضوع رمان ،زندگی کسانی است که در ته جانشان باید تاوان بی وجدانی خود را پس دهند. قلم نویسنده روان است و خواننده را با خود همراه می کند. بخصوص که شخصیت های داستان غالباً از توابین سیاسی انتخاب شده است و مقداری در حال و هوای فریدون 3 پسر داشت گام بر می دارد.
در قسمتی که فرد از نجات پیدا کردن خود از گودال سنگسار و در گور ماندن دیگری می گوید قلم نویسنده به اوج می رسد. چای داغ در لیوانت یخ می کند و چند لحظه ای گیج می مانی تا بتوانی این کلماتی که خواندی را هضم کنی.( نمی دانستم مرد زنا کار را تا کمر و زن زنا کار را تا سینه در خاک دفن می کنند)
اگر دستی در هنر و نقاشی و موسیقی دارید خواندنش را هرگز از دست ندهید و اگر حال روز روحی و درونی تان خوش نیست اصلاً خواندن آن را پیشنهاد نمی کنم.
دارم تلاش می کنم از تاریکی چاه خارج شوم.
گزیده ای از رمان:
"چرا اینهمه فرق می کند تاریک با تاریکی؟چرا تاریکی ته گور فرق می کند با تاریک اتاق؟فرق می کند با تاریک ته چاه؟ فرق می کند با تاریکی زهدان؟ تو بگو نایی. چرا تاریک ازل فرق می کند با تاریک ابد؟"
نمی دانم تجربه تنفس کردن در تاریکی را داشته اید یا نه؟
به لطف چراغ و برق، یافتن چنین تاریکی در شهر ها و حتی جاده ها نایاب و کم یاب است. باید سر در بیایان و کوهها گذاشته باشید تا به عمق جان متوجه بشوید تاریکی با تاریکی فرق دارد!!!!