نامدیریتی
با هم وارد رشته مددکاری در دانشگاه تربیت معلم سابق شدیم.
من هجده سالم بود و او ده سال از من بزرگتر. ده روز در چادر و زلزله بم به عنوان مددکار حضور داشتیم.
هر دو وارد بهزیستی شدیم. او در این حرفه، متخصص شد و این حرفه را جدی گرفت و تخصص های بیشتری گرفت. گاهی در این ده سال با هم همکار بودیم و گاهی نه.
در این یکسال همشیفت شده بودیم، شبها پا به پای هم یک تهران و آسیب های که زنگ میخورد را میچرخاندیم.
این یکسال حداقل بیست خودکشی جدی را توانست مدیریت کند و معتقدم نفس تعداد آدم های که زندگی شأن به تلاش و مهارت او بستگی داشت و زنده ماندند، بیش از انگشتان دو دست و پای آدم بود.
حساب کنید، فردی درس خوانده، در این بیست سال تخصص های متعدد گرفته و از همه مهمتر ده سال تجربه در سخت ترین آسیب های اجتماعی تهران حضور داشته است چه غولی میشود از مهارت و تجربه.
در واقع درختی مثمر شده است که دولت در سال هشتاد بذر آن را در دانشگاه در او قرار داد و اکنون در حال شکوفایی است و آدم های ته خط رسیده را اجازه بر خاک افتادن نمیدهد.
یک سازمان چقدر باید مفتخر باشد که چنین نیرویی دارد؟
چقدر میتواند از این درخت تناور، در جهت کمک کردن آلام آدم های ته خط رسیده ، فقیر و پولدار، مستضعف و غنی، اما دچار مشکل بهره ببرد؟
پرده دوم:
این چند روز، متوجه امری شدم، اینکه، ما سنگ زیرین های آسیاب آسیب اجتماعی، حتی به چشم مدیران میانی و ارشد سازمان بهزیستی نمی آییم. در واقع تنها حقوق ما را بدهند و تامام.
اینکه بیشتر مدیرانی که انتخاب میشوند، از شبکه های فامیلی و گروهی رد میشود و نه توانایی.
در واقع در این قلمرو حتی فکر رفتن به سمت مدیریت به دلایل توانایی و مهارت، باطل است و خنده دار، کلا سیستم اینگونه چیدمان نشده است که این اتفاق افتد.
پرده سوم
مدیر قسمت ما به نظر من به دلایل شخصی، این همکار ما را که اینک درختی تناور شده است را نامه جابهجایی زد. به همین سادگی. و به آدم های فکر میکنم که او با توجه به دانش و تجربه اش میتوانست در طول شب های شیفت کمکشان کند و احتمالاً...
یک سازمان در چه حد از نامدیریتی و شلم شوربا میتواند افتاده باشد که چنین نیرویی را از دست بدهد؟
گویی که تو بر باغ پر درختی که بیست سال زحمت رشد و شکوفایی آن را کشیدی، با پول بیت المال آن را پر دانش کردی و آباد، بنزین بریزی و آتش زنی.
این موضوع مرا متوجه کرد چیزی به نام علم مدیریت و منابع سازمانی و این حرفها، در ایران وجود خارجی جز در دانشگاه و کتابها ندارد.
پرده چهارم
با پیمان از بازدید تاتری شلمشوربایی درست مثل همین سازمان های ایرانی دولتی، بازگشته و در کافه ای نشسته ایم. حرف میزنیم و وراجی میکنیم. میگویم من، من سهیل!! به افرادی که در فکر مهاجرت اند دیگر پیشنهاد نمیدهم، بمانند، گونه ای دیگر ببینند و... میگویم بروید، خیر پیش، به سلامت.
پیمان با تعجب میپرسد؟
چرا این قدر ناامید؟
پاسخش میدهم
چون ساختار اداری ایران اجازه قد کشیدن و شکوفایی را به فردی که تلاش کرده و مهارت و تجربه و دانش آموخته نمیدهد. اینجا چیزی به نام مدیریت علمی و منابع سازمانی و انسانی نیست.
قوه منطق هم.
این را با چشمانم دیدم.
@parrchenan
در سالنی نشسته بودم و با گوشیم ور میرفتم.
دستم خورد به دوربین گوشی
این منظره را از دریچه دوربین دیدم.
پاهایم و شلوارم و «وصله» ریزش.
دلم به هوای مادر، پر کشید.
@parrchenan