سرزمین
صبح در برف ها میدوم.
هنوز پس از گذشت یک روز، فقط جای پای دیروز خودم ، در برف ها مانده است. و البته رد پای یک سگ.
دیروز اولین موجودی پستاندارای بودم که پا بر برف نو گذاشته بودم و از دیروز تا به حال تنها رد پای یک سگ به حجم برفها اضافه شده است.
با این که از ساعت ده صبح آفتاب درخشانی شکل گرفت و پارک هم شرایط سختی برای حضور آدم ها ندارد، اما کسی دل و دماغ رفتن و پا گذاشتن بر برف نو را نداشته است.
امروز تا بلندای پارک تا آخرین جایی که حریم پارک بود رفتم.
پرچم ایران به احتراز بود و سفیدی برف و نور آفتاب تهران را زیبا جلوه میداد.
دلم رفت که با آیا با توجه به شرایط مملکت من باز هم میتوانم در ماههای دیگر این چنین منظره ای از شهر را ببینم؟
مردمانش، سرزمین اش آیا دست خوش جنگ نشده اند؟
به جنگ جهانی اول فکر میکنم.
این که نفر دوم امپراطوری اتریش مجارستان توسط یک صرب در سارایوو ترور شد.
آلمان در سال ۱۹۱۴ جنگ را شروع کرد
آثار این جنگ کی تمام شد؟ ۱۹۱۹؟ نه. جنگ جهانی دوم ادامه آثار جنگ اول بود و ۱۹۴۵ پایان یافت؟ آیا آثار جنگی که ۱۹۱۴ به واسط ترور، آلمان را وارد جنگ کرد پایان یافته است ؟ نه
تا ۱۹۹۰ که دیوار برلین فرو ریخت و دو آلمان یک شدن. آخرین آثارِ ورود به جنگ پس از نزدیک ۷۵ سال تمام شد آیا؟
نه
عزیزی دارم که به آلمان بسیار رفت و آمد دارد.
هر سال میرود عکس های زیادی از آنجا برایم میفرست. عکس درخت های سیب که میوه هایش را کسی نمیخورد.
متعجبانه از ایشان پرسیدم چرا این میوه ها را کسی نمیخورد و پای درخت حرام میشود؟
: چون مردم آلمان اعتقاد دارند در طول جنگ جهانی دوم آنقدر خاک سرزمین شأن توسط بمباران ها آلوده شده است که هنوز از پس دهه ها، آن میوه ها قابل مصرف نیست و بیشتر میوه خود را از اسپانیا میآورند!!
یعنی از پس بیش از صد سال از وقوع آن ترور و جنگ پس از آن هنوز آثار آن بر سرزمین شأن ملموس است!!
دلم بی تاب سرزمین شده است.
دلنگرانشم. با دوستانی که مدتها ندیده بودمشان صحبتمان، گرم گرفته . پرسید به فکر مهاجرت نیستی؟
پاسخم قاطع بود. مرده زنده من همینجا خواهد بود. بیرون این سرزمین بودن برای من حکم حصر است حکم زندان است، این را هنگامی متوجه شدم که سفر استانبول داشتم.
پشت این پاسخ به ظاهر عاطفی، فلسفه و منطقی در خواستگاه آگاهی قرار دارد.
آری مرده زنده ام همین جا خواهد بود. من جایی زندگی خواهم کرد که وقتی از شاطر نانوا، نانم را گرفتم و بلند گفتم: شلطر، خدا برکت،
پاسخ بگیرم خدا پشت و پناهت.
اندازه همان سگی که رد پای دوم را بر برفها انداخت در احساسات، در تفکر، در اندیشه...
تنهایم.
@parrchenan