فیلم دراماتیکی دیدم که موضوعی خاص داشت و آن موضوع مرا تا کجاهای دورِ دور برد
Five Feet Apart 

یک و نیم متر فاصله نام فیلم است و موضوع آن به یک بیماری خاص و بسیار نادر بازمی‌گردد. 
اینکه بیماری ریوی وجود دارد که تا سن جوانی، ریه خُرد خرد از بین میرود و فرد میمیرد. اگر دو فردی که این بیماری را دارند، فاصله شأن با هم کمتر از یک متر و نیم باشد، احتمال سرایت و ترکیب این بیماری با هم وجود دارد و ممکن است، فرد را ظرف چند روز از بین ببرد.
در واقع دو آدمی که این بیماری را دارند، به خاطر جانشان نباید از یک متر و نیم فاصله شأن کمتر شود.
حال دو نوجوان دختر و پسر که به این بیماری دچارند، عاشق هم میشوند. اما امکان اینکه به نزدیک تر از یک و نیم متری هم برسند، وجود ندارد. در واقع نمی‌توانند هم را لمس یا تاچ کنند.
و در آرزوی تاچ کردن هم میسوزند...
این فیلم تاکیدی داشت بر لمس کردن، به عنوان اصیل ترین امر انسانی_ حیوانی ما.
 و این که لمس کردن امری بسیار مهم است. ابتدا و پایان فیلم را یکی کرده بود، تا شیر فهم کند این موضوع را.
اما من تا ناکجا آباد رفتم.
در هوایای سرد این روزهای زمستان و زمهریر فضای سیاسی اجتماعیی، که کشور را فرا گرفته، تقریباً تهنای تهنا در پارک می‌دویدم و به موضوع فیلم، فکر میکردم.
اینکه آیا فرهنگ ما تاچ پذیر است، لمس کردن در فرهنگ ما کجا قرار دارد؟
اینکه در فرهنگ ما، آیا لمس کردن زن و مرد، راحت است؟
خیر. تقریباً به سختی همان بیماری بسیار نادر است که مرد و زنی که رابطه خونی یا سببی ندارند و مقید به سنت هستند، بتوانند، حداقلی از لمس شدن را اظهار کنند.
عمق داستان برای من اینجا اتفاق افتاد که:
رفتاری که به واسطه بیماری بسیار بسیار بسیار نادر در فرهنگی اتفاق می‌افتد، در جامعه ما رفتاری به هنجار است. گویی که همه ما دچار این بیماری باشیم.
و آیا این لمس نشدن فقط بین روابط بین فردی ما اثر گذار است؟
با رجوع به این روزهای زمهریر کشور، پاسخم منفی است.
گویی، طبقات ما، مردمان ما، اقشار ما، اقوام ما، نتوانسته ایم، هم را لمس کنیم و اینگونه میشود که سکه هر چند روز یکبار عوض میشود و بر میگردد، زیر و زبر می‌شود، بالا پایین میشود.
اینکه حتی در گرامیداشت کشته شدگان هواپیما ساقط شده، ما آن هفتاد کشته له شده در تشیع حاج قاسم را نمی‌بینیم.
فیلم و عکس  عروسی و اتاق کودک کشته های هواپیما را میبینم، اما کفش های خاکی و خسته و کهنه بینوایان له شده در کرمان را ندیدیم.
ما طبقات و گروه های اجتماعی ایران هم را لمس نکرده ایم.
با هم یگانه نشده ایم.
ما نیاز به لمس شدن و لمس کردن داریم. به قول دکتر مصطفی مهر آیین، ما بحران شفقت داریم.
ما بحران لمس کردن داریم.
اگر من، آن کرمانی که از حضورش کوه سیاه شده بود را لمس کرده بودم، اگر فرمانده، آن غیر خودی خسته مهاجرت کرده از سرزمین را لمس کرده بود، اگر آن دانشجو به حق خشمگین، سرباز و نیروی نظامی را لمس کرده بود...
بهم شفقت میکردیم.
حتی شرمندگی خفه کننده فرمانده را می‌فهمیدم.
خانواده له شدگان را هم می‌فهمیدیم.
گوشه ذهنمان، آنها هم حضور داشتند.
 فیلم یک و نیم متر فاصله به من فهماند که جامعه ما، تک تک ما، به بحران لمس کردن مبتلایم.
اگر از من بپرسند، یک تصویر از این شش روزکذایی که بر ایران گذاشت را اگر در ذهنت، قرار باشد قاب کنی، کدام است؟
پاسخ می‌دهم، کفش های خسته له شدگان کرمان.
پیمان هم چند روز پیش از آنها نوشت. 
با خودم فکر کردم چرا؟
چون ما آنجا سفر کرده و با آنها دم خور شده بودیم.
ما با سفر، لمس کردیم، کرمان و کرمانی و عشقش به سردار شهیدش را.
سردار، حاجی، استاد،بزرکوار، لیدی آمد جتلمن، بی حجاب، با حجاب، هم وطن، هم وطن، هم وطن، ما نیاز داریم هم را لمس کنیم.
لطفاً مرا لمس کن.

در سفر رکاب زنی به شیراز، به شهری رسیدیم که نامش یادم نیست. با کودکانی رفیق شدیم و در تکیه عزاداری آنها چای نوشیدم.
کودکی بود که لبها و لپهای پاره جوش خورده ای داشت. من لعنتی هم مددکار کودک آزاری، حساس شدم به آن، حرف کشاندم به چهره کودک، برادرش داستانی گفت:
دایم وقتی داداش سه سالش بود، با او بازی میکرد، انداخته هوا( عکس حالت یکی از مجله های معروف انگلیسی از پدر و کودکی کشته شده در ساقط شدن هواپیما در همین امروز)
اما
پنکه سقفی بود و...
دلم یکهو آشوب شد.
بیش از کودک دفرمه شده و چندین بار اتاق عمل رفته به دایی فکر کردم. دلم برای او نسوخت، ویران شد. او بعد از این حادثه زندگی نمی‌کند، . جَهَنمدِگی میکند. «ای کاش می‌مردم» برای او بهشت گونه شدن است.
دیروز که به نظامیان و فرماندهان مقصر در این بلا می اندیشیدم، یاد این موضوع افتادم.

این نوشته قسمت دومی نیز خواهد داشت.
 @parrchenan