قسمت دوم:
هواپیما ساقط شد. با اشتباه نیروی خودی. آنچه در خاطره ایرانیان مانده بود موشکی است که از ناو آمریکایی به هواپیمای ایرانی در اواخر جنگ ایران و عراق خورد.

نام کوچه بالایی که در کودکی در آن محل زندگی میکردیم، نام شهیدی از مسافران آن هواپیما بود.
 و نزدیک ترین دوستم، در دوران کودکی، عموی شهیدش را در آن هواپیما از دست داده بود.
و بعد از  آن سقوط، خبرهایی از  آن هواپیما هایی که توسط روسیه در آسمان اکراین ساقط شد.
در واقع اکنون سه کشور هستند که هواپیما مسافربری را زده اند. روسیه، آمریکا و ایران. با این تفاوت که ایران هواپیمای خودی را زده است.
آمریکا و روسیه دو کشور امپریالیستی یا همان امپراطوری دوران گذشته تاریخ هستند. برای خود حیاط خلوت تعریف کرده اند. کشورهای بسیاری را گویی مستعمره کرده اند.
 پرچم کشورهایشان توسط مردم آسیب دیده از آنها آتش زده میشود. مردم خشمگین کشورها، جلو سفارتخانه ها و کنسول گری هایشان تجمع می‌کنند و اگر پلیس محلی مقاومت نکند، آنجا را به آتش میکشند.
حال ایران ما، حاکمیت ما در کجای این داستان است؟
آیا درست است که معادن سوریه بخصوص معادن پتاس، تا پنجاه سال حق بهره‌برداری اش را ایران گرفته است؟
شاید برای آنکه هواپیما خودی، عزیزانمان را هدف نگیریم، نیاز باشد که امپراطوری  وار فکر نکنیم. 
کشورهای روسیه یا شوروی سابق و آمریکا، کشورهایی هستند که سالهاست امپریالیستی عمل کرده و میکنند. و البته که هواپیما مسافربری هم میزنند و یا می‌گویند اشتباه کردیم و یا آن را هم نمی‌گویند. ما می‌خواهیم کجای داستان تاریخ باشیم؟
شاید وقت آن رسیده است که مفهوم خانه و سرزمین و عمق استراتژیک را با مفهومی نو و معیار پس از ساقط کردن هواپیمای خودی بسنجیم. 
یادمان باشد که روزنامه های کشور
 دو تیتر بزرگ در یک هفته زدند.
انتقام سخت
و پس از آن
 شرمساری بزرگ.
در واقع انتقام سخت به شرمساری بزرگ با دویست و چهل کشته بود.
آیا ما از لحاظ تاریخی میتوانیم امپریالیستی عمل کنیم؟
 میتوانیم در خاک کشوری دیگر حضور امپریالیستی داشته باشیم.
از صفویه تا به امروز نبوده و نشده است. حتی نادر شاه با همه جنایتی که در حق هندی ها کرد، دوام نیاورد. بعد از فتح خرمشهر نتوانستیم حتی فاو را نگهداریم.
وقت آن است که به خانه بیشتر توجه کنیم.


شیفت بودم که پلیس دیپلماتیک نیمه های شب زنگ زد. زنی خارجی جلو سفارتخانه بود و جا و مکانی نداشت.
چند بار با هم در تماس بودیم و در نهایت نیرو اعزام شد.
پلیس، دل نگران آن زن در نیمه های شب بود.
همان زمان که قسمت دیگر شهر، شلوغ بود و ...
در دلم حس احترامی عمیق بر آن پلیس که پیگیر امور آن زن شده بود داشتم.
وقت آن است که به خانه بیشتر توجه کنیم تا دیر نشده تا نسبت به هم دیگر هیچ حسی مثبتی نداشته باشیم جز نفرت و انتقام.
این سرزمین هم خانه آن استپ موتوری است که بر گارد موتور خسته خود  که در این شب و روز،  سرما و گرما میراند و نوشته، خونخواه سردار سلیمانی
 و هم سرزمین آن دانشجو و هنرمند  خشمگین که در دل آسمان سرزمین اش، انسانهایی کشته شدند.

پی‌نوشت:
سخنی از شیخ خرافاتی:

 اگراز ترکستان تا بدر شام کسی را خاری در انگشت شود آن از آن منست و همچنین از ترک تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست و اگر اندوهی در دلیست آن دل از آن منست.


من هر چه سخن شیخ را خواندم تا عیار و معیار سخن شیخ را بیایم اینها نبود: عدالت، ظلم، ظالم، مظلوم، حق، جنایت. مسلمان، کافر، 

جز یک معیار: دردمندیِ، انْسآنی. اندوه انسآنی.
فارغ از صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه

@parrchenan