رضا
رضا.
نام فیلمی از گروه هنر و تجربه.
اول که نقد این فیلم را در کانال حمیدو دیدم، به نام خانوادگی خودم فکر کردم. اینکه این فیلم گویی قسمتی از من باشد. پس از پایان فیلم، متوجه شدم، درست حدس زده بودم.
با دوبار لخت شدن شخصیت اول فیلم، و دیدن بدن لخت مرد، متوجه میشویم، ما با بحثی تنانه طرف هستیم.
مرد داستان، بیحوصله و گویی افسرده است.
زنش میخواهد طلاق بگیرد و مرد به آن رضا دارد.
خانواده ای که فرزند ندارند.
خانواده ای از طبقه متوسط و روشنفکر است. البته متضاد با خانواده های قبلی خود، چرا که هم خانواده رضا و هم زنش، با تأکید کارگردان نشان داده میشوند. آنها خانواده های چادری هستند. اما هم رضا و هم زنش، آنگونه که خانواده هایشان بوده، دیگر نیستند. رضا به مسجد به عنوان دید معماری و هنری نگاه میکند. به دنبال زنی دیگر است که جایگزین زن سابقش کند. رضا امری تنانه میخواهد. پس در فامیل، در خاطرات دانشگاه در تورهای مسافرتی، در کافه ها، به دنبال خواسته خود میگردد.
تا اینکه، زنش به او رجوع میکند . رضا میفهمد که او سفری به هند داشته است. سفر هند، در نماد عرفان ایرانی، معنای مهمی دارد. معنایی و نمادی از بهشت.
گویی سفرْ لازم بوده است. سفری چون هند، چون عرفان.
رضا، باز هم رضا میدهد به این فضا. صبر میکند، عنصر صبر و رضا توامان است، صبر میکند تا زنش تصمیم اش را بگیرد.
تا آنکه رضا میمیرد و دوباره زنده میشود.
پس، بازگشتی به خویشتن میکند. مسجد را اینبار، نه از برای معماری اش، که از برای برپا کردن نماز میرود.
بر دل آوازی مینشیند که شعرش این است:
یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت.
شعری که قرار نیست، خیال باشد، قرار است زمینی باشد و واقعی. امری رئال. زنی زمینی و تنانه ( دوبار لخت شدن مرد در ابتدای فیلم، ذهن ما را به این سمت هدایت میکند).
همزمان با فیلم ما روایت پیرمردی صد ساله را میشنویم و با داستان فیلم جلو میرود.
و در نهایت جوان میشود و صاحب فرزندی به نام اصفهان.
این فیلم حال و روز اقشار طبقه متوسط روبه بالا تازه به دوران رسیده است، طبقه ای که با مادران چادری( یا ریشه های خود) فرق دارند.
زن رضا، میتواند مست نیم شب به منزل مردی که دیگر نسبتی با او ندارد، برود. طبقه های جدیدی که روز به روز بر تعداد آنها افزون میشود، طبقه ای که از بافت سنتی و مذهبی خود فاصله گرفته اند.
طبقه ای که نگاه سنتی را نمیپذیرند.
وقتی مادر زن رضا، او را بی غیرت خطاب میکند، در واقع مواجهه دو نسل دو نگاه، به یک موضوع است.
این که در طبقه جدید، یک امر مثبت اتفاق افتاده است. رفتاری که زمانی بیغیرتی تلقی میشد، در باور طبقه جدید سبک زندگی انتخابی و آگاهانه یک فرد است و قابل احترام.
فیلم یک نگاه دیگر را هم برجسته میکند:
در باور گذشتگان این مرد بود که قرار بود شیطنت کند، قرار بود یک عشق، یک هوس دیگر در زندگی اش باشد.
عرف به زن این مرد، همسر این میگفت، صبر کن، دور هاش رو بزنه، بر میگرده.
اما در نگاه طبقه جدید، این زن داستان است که این « حق» را دارد که برود دورهایش را بزند و برگردد.
این نیز امر مبارکی است که در نگاه طبقه جدید در راستای نگاه مثبت به انسان، روی داده است. آدم ها فارغ از جنسیت، میتوانند تجربه کنند، و بخشیده شوند.
رضا مزد صبر خود را میگیرد و زنش به او بر میگردد ( رجوع میکند). دستی که بیننده در تختی که رضا صبح از خواب بلند میشود نشانه آن است.
با توجه به صحنه های ابتدایی داستان، ما اینک باید در انتظار متولد شدن فرزندی باشیم، چرا که گویی قوام یک خانواده به فرزندش است، ما نام کودک را نیز میدانیم. نامش اصفهان است.
رضا بودن، در صبر نهفته است، در زمان دادن، رضا و زمان گویی از یک خانواده هستند.
رضا و رضایت و تقدیر نیز هم.
فیلم با آوازی از شهرام ناظری تمام میشود.
و ما تا پایان آخرین لحظه روشن پرده در سینما هستیم.
ما همچون رضا، صبر کرده و به زمان فرصت داده ایم. با پایان فیلم، سریع از صندلی های خود نکنده و بیرون نرفته ایم.
این فیلم یک چیز به سهیل گفت:
سهیل صبر کن، باز هم صبر کن، رضایت از جنس صبر و زمان، استخراج خواهد شد، در رودخانه هستی تو فقط قایقت را سوار باش و اجازه بده جریان تو را با خود ببرد.
سهیل که نامش از ریشه سهل و آسان می آید و زاده رضا و رضایت.
@parrchenan