هر زمان هوای تهران سرد است و بارشی، شیفت شلوغی داریم. ساعت سه بامداد، گزارش سختی خورد که دارم تلاش میکنم از زاویه ای دگر ببینم که تلخی و زهر بسیار آن گرفته شود.
 مثل پوست پرتقالی که چند بار می‌جوشانند تا زهرش گرفته شود و شرایط مربا شدن را کسب کند.
صبح شده است و بر سیاهی شب و شهر برف سفید نشسته است. این برف نو و سفید وادارم میکند از نوشتن آن گزارش زهردار برای امروز پرچنان صرف نظر میکنم.
همکارهای صبح که می آیند شیفت را تحویل میدهم و آماده دویدن میشوم، تا پارک ملت.
حجم برف بسیار است و تقریباً در پارک کسی نیست. حتی پا ثابت‌های ورزش!
کارگران پارک با چوبهای بلند به جان شاخه های درختان افتاده اند و برف تکانی میکنند، لباس ضد آب پوشیده اند و با هر ریزش برف بر سر یکی از خودشان، صدای خنده شأن بلند میشود. شاد و سرخوش از برف هستند و با آن لذت می‌برند. اما ساکنان محله های نزدیک پارک، از ترس سر خوردن و سرما، احتمالأ از پشت شیشه در حال تماشای برف هستند.
این لذت ناقص و سکته ای کجا و آن غرق لذت شدن کارگران پارک کجا؟
با خودم فکر میکنم
چرا باید در این روز به این دل انگیزی ، در حالیکه مدارس هم تعطیل شده اند، و برف بکر و نو بیخ خانه، و نه در کوهستانها و آن دورها، نشسته است و پارک این چنین سفید و معصوم و زیبا اما خالی از صدای شوق و خنده و فریاد و قه قه باشد؟
چرا نباید هوس پا گذاشتن در برف نو، خواب از سر بِرْباید؟
چرا شاگرد و معلمی که فهمید مدرسه تعطیل شده، به کوچه ها و خیابان ها و پارک های پر برف نزد و خزید زیر پتو و لحاف خویش و خوابیده است؟
شاید عنصر تاریخ و پاسخ تاریخی یکی از دلایل آن باشد، این روزها که گاهی تاریخ بیهقی میخوانم به این پاسخ فکر میکنم.
 این که در فرهنگ شرقی، سکون بیش از حرکت اعتبار دارد، نشستن، بیش از راه رفتن.
هیچ کجای ادیان سامی نگفته ورزش کن، گفته شنا و تیراندازی و اسب سواری یاد بگیر، چرا؟ از برای جهاد!
 نه از برای خودت، خنده ات، عشقت، نفْست.
حتی بودای شرقی، یک آدم تُپل مُپلی و شکم گنده ای است که زیر درخت نشسته!! است.
اما امان از عصر روشنگری و اروپای بعد از رنسانس.
انسانِ طغیان کرده، بشرِ گویی اسپند شده بر روی آتش، برخواست، رفت. تا آمریکا، تا استرالیا، تا قطب
و اینگونه شد که انسان غربی، حرکت را برگزید، راه و رسم خود کرد و با آن شادی را از پس ده ها هزار سال، دوباره به انسان بازگردانید و از درون خود، از تحرک سلولی خود شخص، خود رئال و واقعی شخص، شادی را یافت و نه داستان های خیالی و غیر رئال.
گویی انسان مدرن امروز غربی یا غرب زده، کشف کرده که برای شادی و لذت باید همچون همان کارگر در پارک، نه از برای کار، که از برای تفریح و ورزش و تحرک سلولی، فعالیت کند.

دوستان خواننده، شاید لازم است گاهی غرب‌گونه بی اندیشیم تا از شر این سیاه و افسردگی و سکون و بی عملی رهایی یابیم، قفس زندان ذهنی مان را بشکنیم.

@parrchenan