سه تا از بچه های سابقم، همان هایی که سالها مربی امور تربیتی در شبانه روزیشان بودم، به دیدارم آمده بودند تا جشن تولد 24 سالگی شأن را با من بگیرند.
 پنج سال از ترخیص آنها می‌گذشت و هنوز در ته ذهن‌شان، من زندگی میکردم. یک نگاه توأم با رضایتی به خود گرفته بودم اینکه از پس این سالها هنوز از یادشان نرفته ام. اینکه دوست داشتند، موفقیت های خود را به من بگویند. میدانستند از این که اگر من بدانم 206 خریده است، از اینکه قهرمان ورزشی شده است دلم غنج خواهد رفت.
در این فضای این روزهایم، حکم یک روز پر از بادِ پر از اکسیژن بودند.
شب که به مادر این موضوع را بیان میکنم، 
می‌گوید آنها هم فهمیده اند تو با جان و دلت برایشان کار کرده ای.
@@@@
با ریفیق، در برفهای پارکی کوهستانی  در حال ورزش صبحگاهی هستیم. پس از مدتها دوباره پا به ورزش شده است و حسی از سرخوشی و رضایت در چهره اش مشهود است. از روز قبل و ورزش و کم شدن استرس هایش حرف می افتد.
جمله ای میگویم که ته دل خودم نیز می نشیند:
اینکه در این روزگار کنونی و حال سرزمین، تنهاترین راه، دقیقاً تنها ترین راه برای مقابله با استرس، ورزیدن و ورزش است، ورنه، خواهد کُشتَت.
اما اگر با این تنهاترین راه خو گرفتی، میتوانی در «سرزمین» گویی که در همه جهان، زیست کنی، چرا که یاد گرفته ای زندگی کردن، زیبا زندگی کردن، به خود متکی بود در شرایط سخت را.
شاید که مهاجرت لازم نباشی،
چرا که دیگر مهاجرت کرده ای، مهاجرت از سرزمین رکود و بی‌تحرکی و غلبه استرس بر تو، به سرزمین ورزیدن

@parrchenan