نیمه شب بود که تلفنی اورژانسی خورد و با توجه به حکم قاضی، نیاز به حضور عوامل بهزیستی بود. مرکز مربوطه در مأموریت بود و مجبور شدیم خودمان اقدام کنیم.
محله خاک سفید و کلانتری اش. هیچگاه از این محله و کلانتری اش خوشم نیامده است. نیمه شب کلانتری اش، همچون روزش، شلوغ بود!!
مادر شیرخواره ای که مدعی بود، شوهرش او را از خانه بیرون انداخته است و بچه جانش در خطر است. کلانتری زنگ زد و شوهر این خانم با تیر و طایفه ریختند کلانتری. قوم و خویش هم بودند. پسر عمو دختر عمو.
 صدا در کلانتری فراتر از آلودگی صوتی رفت. مشکل کودک نبود. مشکل اختلافات عمو ها بود.
شوهر زن که ابتدا ما را دید با کت های باز و خشمگین به سراغمان آمد و بعد از یک ساعت و نیم که در حال خروج بودیم، گفت: آقا نمیشه شما مشاور ما باشید، مشکلمان را حل کنیم!
واقعاً چرا سیستم آموزش و پرورش به کودکانش یاد نداده، برای اختلافات به کلینیک های مددکاری یا مشاوره ای میشود رجوع کرد؟
چند جمله که در این یک ساعت و نیم شنیدم:
زن: پای شوهرم را بوسیدم که ...
مرد: پای عمو ( پدر زنش) رو بوسیدم که ...
عمو، (پدر مرد)بچه ای که به دنیا آورد دختر بود!!! ( با تصدیق پدر کودک)
عمو( پدر زن): به جهنم بگذار بچه شون بمیره!
پدر کودک: رفتم به عمو التماس کردم بگذار بعد سه سال ما بچه دار بشویم!!!! ( با خودم فکر میکردم نقش عمو در این گزینه چه بوده است!! پوشش محافظتی جلوگیری از بارداری؟)
برادر مرد( عمو کودک): میگی من سه تا زن طلاق دادم، الان آمریکا هستند!!!

هم‌چنان اثر پر رنگ بی مغز بودن آموزش و پرورش دوازده ساله مان را میبینم.
ای خوانندگان پرچنان، حواستان باشد، اگر در فکر فرزند آوری هستید، او را دوازده سال به این چنین آموزش و پرورشی خواهید سپرد.

 در حالیکه این موضوع در دو خط موازی قابل حل شدن بود
یا نمی‌توانید زندگی کنی و پایان( به معنای طلاق)
یا می‌توانید زندگی کنی و ادامه آن
 یا زندگی کردن یا نکردن با هم را مشروط میکنید به آموختن حل مسئله  و فضای مشاوره و تصمیم بعد از آن.

###

در برف انبوه پس از بارش ها، قله بند عیش را صعود کردیم.
اگر نبود این کوه‌نوردی ها و تغییر شیمی خونم، اکنون مرده ای بودم که زندگی میکرد.
کوه و برف، آنچنان کیفیت شیمی خونم را بالا میبرد و مرا سرخوش می‌کند که عده ای این سوال در ذهن شأن ایجاد شده و با تعجب ازم پرسیده اند که آیا مستی؟


@parrchenan