موی بولا
موی بولا و ولی هم رو دیوار بودند و آن را یکی یکی از آجر خالی می کردند. برف گرفت. برف شدید تا 1 متری رو هم نمی شد دید.
کار تعطیله. بگذارید ببینیم هوا چه جوریه می شه.!
امروز یک قوری مستعمل که در خانه استفاده نمی شد رو برده بود تا دیگه چای رو جوشیده و افغانی نخوریم.
همه چپیدیم تو اتاقک نگهبانی.2 در 3 متر جایی دنج که با یک بخاری تبدیل شده بود به گرمترین اتاق دنیا.( خانه امید چندین خانوار افغانی منتظر پول در افغانستان)
جایی که در نگاه اول شاعرانه بنظر می رسید. شبیه همون خانه ی آرزوی زوج های جوانی شده بود که می گفتند اگر باشه زندگیه رو با آن آغاز می کنیم.
لازم نیست که آدم بره تو یه جای 100 متری بشینه. 6 متر جا اول زندگی. نه بچه هست. نه کسی از فامیل مهمون می یاد تا کمتر خرج در دستت بگذارند. یواش یواش خانه رو بزگرتر می کنیم.
آری همون خانه آروزیی که بسیاری از پسر و دخترهایی که در ذهنشان می سازند و در همان ته ذهن نیز می ماند. آرزوی وصال و تبدیل شدن به همسر و شوهری تک در جهان را هم بعد از مدتی که این آرزو تبدیل شد به خانه افسوسشان از یاد می برند.
برف شدید تر شده بود. چای رو که قشنگ دم کشیده بود دادم دست فیض ا..
اول رنگ رو بریز بعد آب رو.
اگر امیر نزده بود تو سرش قوری رو خالی کرده بود تو کتری و دوباره باید طعم زنگ آهن رو احساس می کردیم.
عزیز من این جوری نه که.
ببین اول رنگ رو در لیوان می ریزی. بعد آب جوش را. این جوری
برای همه چای ریختم و شروع به نوشیدن کردیم.
جانان خوب دو تار می زند اما دوتارش در کار قبلی شکسته است.2 -3 تا سی دی موسیقی برایشان آورده بودم. دو تای آن افغانی بودو دیگری آهنگ های شاد و ترانه های ایرانی.
امیر:موی بولا اون سوتی را روشن کن ( به موسیقی سوتی می گویند)
موی بولا ضبط را روشن می کند همین طور تلوزیون را.
شبکه یک بر صفح ظاهر می شود. برنامه خاله شادونه است و عروسکهای او. با لحن بچه گانه ای از دنیای 30 سال ÷یش بزرگترها برای بچه ها سخن فرسایی می کند.
خوشگلا باید برقصند... صدا ظبط ست که پرتاب می شود و در اتاق می پیچد. اما موی بولا که محو برنامه خاله شادونه شده صدای ضبط را کم می کند.
امیر: صیداشو چیرا کم می کنی؟
اما موی بولا همچنان نگاهش به عروسک بازی های خاله شادونه بود.
تلوزیون خاموش شد و همه با چای تازه دم گرفته مشغول نوشیدن شدند.(یه پسری مثل من عاشق و بی قراره...
( صدای مویسقی))
اما موی بولا همچنان دوست داشت برنامه خاله شادونه را ببیند.آخه او سنش بین 12 تا 14 سال تخمین زده می شود.( هیچ نوشته و سندی ،در خانواده او وجود ندارد که آغاز پرتاب شدن به این دنیا را ثبت کرده باشد. نه شناسنامه ای . نه خاطره ای نه حتی پشت قرآنی، زندگی برای آنان دو حالت دارد. بچگی= نمی توانی کار کنی، بزرگسالی=هر وقت توانستی کار کنی و در پایان برگشتن به همان جهانی که به زور لذت پدر و نه مادر از آنجا به اینجا پرتاب شده بودی.در دنیای آنان کودکی ، نوجوانی ، جوانی ، میانسالی و پیری و بازنشستگی واژهایی ناشناخته است).
.jpg)