در سفر رکاب زنی به شیراز که بودم،
 یک شب را مهمان مهربانو، پیرزنی شیرازی بودیم و او برای ما
 غذایی به نام آب بنه درست کرد

من طعم و عطر و بو را احتمالاً به دلایلی ژنتیکی( مادرم هم اینگونه است) از میانگین دور و بری هایم بیشتر و قوی تر تشخیص میدهم.
وقتی اولین قاشق خوراک را در دهانم گذاشتم و زبان با آن مماس شد و لمسید، در سن سی و هشت سالگی‌ با غذایی با طعم و عطری کاملا نو مواجه شده بودم. تا به حال چنین عطر و طعمی را نچشیده بودم. اما چیزی که برایم مهم و عجیب بود این نویی داستان بود. این «اولین» بود.
 آن هم در سن ۳۸ سالگی.
مثل قدم گذاردن یک جنوبی بر روی اولین برف و سفید و بکر نو بود.

و اکنون که بعد از چند ماه به این مزه فکر میکنم،

«مزه‌نولازم» هستم.
مزه ای نو اینبار نه در طعم و غذا که در زندگی. 
 همان قدر نو و عجیب و تصادفی.


@parrchenan