مدتها بود که مادرم می‌گفت برو سلمانی و حوصله اش را نداشتم و تقریباً نیمه جنگلی شده بودم تا چند روز پیش.
وارد دکان شدم، بی حوصله بود، صدایش، آن جانی که قبلاً دیده بودمش نداشت. مشتری نبود و آنچه حس از او گرفته بودم و با دور قبلی که آمده بود و قیاس کردم و صادقانه با او مطرح کردم. از کارم گفتم و اینکه کسب و کارم با «صداست».
وقتی که فهمید مددکارم، یک آن، گویی در نوشابه ای پر از گاز و تکان خورده را با سرعت باز کرده باشی، شروع به صحبت از خود کرد. شش سال پاکی داشت و با توجه به شرایط خانوادگی، جامعه و کشور در مود پایین پایین خودش بود و آماده لغزش. لغزش از شش سال شانزده روز کم.
ساعتی با هم حرف زدیم، هنگام حساب، اجازه نمی‌داد، می‌گفت حالش خیلی خوب شده و مشاوره خیلی خوبی گرفته است.
داستان نرفتن به سلمانی و اصرارهای مادرم را چاشنی پاسخم کردم و گفتم: گویی جریان سرنوشت و رودخانه هستی مرا با هویت مددکار و تو را با خود پایین در کنار هم قرار داد تا رودخانه زندگی ت را بتوانی مدیریت کنی.

چند روز با دوستانم در سفر هستم و این امواج حضور جریان رودخانه هستی را داستان گونه از برای خود احساس می‌کنمش.
اینکه تو جمع قرار نیست، من هایت را نشان دهی و حتی  بصورت دروغین درست کنی. من این دارم و این هستم و این میتونم های دروغین یا متفرعنانه یا فربه...
با دوستانت کنار آتشی  و با صدای ساز و شعر به تماشای رودخانه  زندگی می‌نشینی
اینکه تو مشاهده کننده هستی.
 شخصیت اصلی داستان فیلم  روی پرده به کارگردانی سروش صحت، «جهان» با من برقص که نامش هم «جهانگیر»  بود، درسی بزرگ به من داد.
اینکه مشاهده گر فعال باش، مشاهده گر دعواها، خنده ها دوستی ها، خرها، گاو ها، نواها، ...فارغ از آنکه خوشت بیایید یا نیایید( از سبک خواندن یا عاشقی کردن...) و هر چه هستی ناجی نباش. سرنوشت لازم باشد نقش ناجی تو را هم مشخص خواهد کرد. قربانی و آزارگر در حضور تو و با توجه به رودخانه هستی، توانایی رسیدن به تفاهم را دارند.( اشاره به مثلث کارپمن)

برای جهان گیر شدن، لازم است که با جهان برقصیم.


@parrchenan