تلفن موبایلم زنگ خورد.
شماره غریبه بود. صدای پشت خط هم دنبال بازی بود.
«نشناختی؟ 
اون که بهت میگفت شمر...»
هر چه فکر کردم، صدا غریبه بود ، صدایی پت و پهن و ضخیم.
تا اینجای کار متوجه شده بودم از بچه های سابقم در شبانه روزی است.
حافظه ام صدا را بازیابی نمی‌کرد. احتمالاً آن زمانها بیشتر بچه بود و صدای قبل از بلوغ را ذهنم ذخیره کرده بود و اینک که با این صدا صحبت میکند، حافظه ام اِرُر میدهد.
تاکید کردمش نشناختم.
آقا فلانی ام.
و یک آن، گویی دریچه سدی را باز کرده باشند، همه خاطرات چند سال سر ریز شد. بعد از ترخیص اش سالی یکبار می آمد می‌دیمش، اما صدای جوانی اش را نتوانسته بودم در ذهنم از برای او ذخیره کنم.
آدرس اداره را به او دادم و گفتم منتظرش هستم.
بیامد و با این ویروس کرونا و کوفت همدیگر را سخت در آغوش کشیدیم. به موقع آمده بود، بحران، پیش رویش به حالت آماده بصورت مار چنبره زده، منتظر نشسته بود.  همین که کلمه نابود میشوم را با کلمه داغون میشوم  از برای  اتفاقی که محتمل می‌رسید تعویض کردمش، یک قدم بزرگ بود. از مثال پراید تصادفی و رفتن به گورستان برای واژه نابود شدن و یا تصادفی و رفتن به صافکار، برای واژه داغون بهره ها بردم.

ما آدم ها ساخته شده واژه ها هستیم
باری
مصرف گُلش بسیار کم شده بود، هنوز بیشتر در خیال و رویا بود تا در واقعیت.
این باوری که بعضی نحله ها روان‌شناسی از برای « تو میتونی»
برای عموم آدم ها ایجاد کرد، باعث دور شدن آدم ها از واقعیت به خیال و داستان شده است و این پسر ، همینگونه بود.
قرار شد کمکش کنم نزد روانشناس و روانپزشک خبره مراجعه کند.

هنگام خداحافظی در تاریکی جلو درب اداره گفت اما یادت نبود ها؟!
« که سالها تو را شمر صدا میزدم و از تو متنفر بودم»

###
 تلفنم زنگ خورد
 مادری از دست پسر هجده ساله اش عاصی بود و می‌گفت چاقو به دست گرفته است.
بعد از کمی صحبت، از مادر خواستم، تلفن را به پسر بدهد. همین که تلفن را گرفت با لفظ بدی مرا خطاب کرد.
انتظار این لفظ و بی ادبی را نداشتم( در حالیکه باید می داشتم)
بین اینکه جواب دندانشکنش دهم مردد بودم. تلفن را گفتم به مادرش دهد، و یک راهکار قهری، انتظامی را پیشنهاد کردمش.
ساعتی بعد همان پسر زنگ زد و از الفاظی که به کار بسته بود عذرخواهی کرد و یک مکالمه خوب و مفید و دارای راهکار را با هم برقرار کردیم...
چیزی که برایم تجربه و درس شد، این بود که اگر پاسخ بی ادبی اش را داده بودم احتمالاً مکالمه دومی اتفاق نمی‌افتاد و  تنها چند لیچار اضافی بین من و او در همان مکالمه اول بیشتر از حنجره ها در می‌آمد و اعصاب و روان بیشتری درگیر و دیگر هیچ. واژه‌های بی معنی غیر واقعی که امکان واحتمال مکالمه واقعی دومی را می‌گرفت.
در سنین نوجوانی و ابتدای جوانی گویی  یکی از بهترین راهکارها از برای مواجهه، سکوت معنا دار در مقابل رفتار غیر نورمال است.


@parrchenan