قله اینجه گارا ۲۹۵۰ متر
ساعت 6.38 دقیقه بود که یک آن، با تیر کشیدن دردی شدید، در حوالی کتف و گردنم از خواب بیدار شدم، تقریباً از امکان هر نوع حرکت سلب شده بودم. حتی با نفس کشیدن هم درد به سراغم می آمد. در واقع از ساعت ده و سی دقیقه شب تا آن لحظه صبح، آن قدر خسته بودم و تکان نخورده بودم که درد را هم احساس نشده بود. هفته گذشته که نیمه شب از قطار پیاده شدم، درد، نواحی گردن و کتفم را گرفت و آن را جدی نگرفتم.
آخر هفته نیز برنامه کوه و کوهنوردی برای قله ای که چند سال منتظر آن بودم، داشتم و ترجیح دادم با همان درد، برنامه را اجرا کنم.
قله اینجه گارا، بلندترین قله ساوه در منطقه تاریخی خراقان را در بادی بسیار شدید صعود کرده بودیم. شب را در دهات میصرقان که منزل پدری دوستانم بود ، در زیر کرسی و با آبگوشتی دل انگیز به سر کرده اما با توجه به تشدید دردم ترجیحم صعود به قله بود
منطقه متفاوت و بی نظیری بود.
صبح شده ست و درد گردنم اجازه حرکت نمیدهد. حتی جابجا شدن و به صعود روز قبلم و اینکه آیا کار درستی کردم فکر میکنم. بیست کیلومتر صعود و کوهپیمایی و کوله کشی و برف کوبی و باد آیا به این درد می ارزید؟
درد آنچنان فرا گرفته است که امکان آنکه از جایم هم بلند شوم ازم گرفته شده است.
هر بار که اراده میکنم برای برپا شدن از زمین و دُشک، درد امان را میبُرد. با خودم فکر میکنم: تنهایی چگونه است؟ شاید بشود آن را تجربه عمیق عملی کنم.
به کمک فکر میکنم، اینکه به همسایه زنگ بزنم، بچه هایش دبیرستانی هستند،و این وقت صبح بیدار، کمک کنند که به ایستم، اما برای حضور آنها نیاز است درب باز شود.
بعد از یک ساعت همه وجودم را جمع میکنم و با وجود دردی که در تک تک عضلات کتف و گردنم پیچیده سر پا میشوم. از هجوم این همه درد، حالت تهوع گرفته ام.
میتوانم راه بروم، سشوار و ویکس را با هم به مواضع دردناک می مالم و میگیرم، بلکه گرم شدن، امکان حرکت دهد.
مادرم برای صبحانه بیدار شده و من چای و صبحانه را آماده کرده ام، میخواهم تنهایی را کامل امتحان کنم با هم صبحانه میخوریم گونه ای نشسته ام که گویی عصایی بلند را قُورت داده ام،بیشتر با چرخاندن چشمانم در کاسه چشمم، اشیا را میبینم. لباس و شلوار را با درد به زور می پوشم، برای رفتن به درمانگاه. اما جوراب را هر کار میکنم نمیتوانم. مادرم جورابم را میپوشاند ( شکست خوردن پروژه تنهایی انجام دادن امورم در شرایط سخت و اینگونه) و میروم سمت درمانگاه، ماشین نمیتوانم سوار شوم و پیاده طی میکنم.
دکتر آمپول ها و قرص های عضله شل کن را میدهد و تزریق میکنم.
تا حدودی سبک شده ام و دردناکی ام کمتر شده است.
سالهای سال، بشر چنین دردهای مبهمی که در بدن میپیچید را قلنج می نامیدند و بسیاری با همین دردها مرده اند ، بسیاری از شاهان و حاکمان حتی. اما بشر امروز به کمک «علم» و تکنولوژی بر آن ظفرمند شده است. آیا منطقیست این علم و تکنولوژی را به بهانه طب اسلامی، ایدولوژی، دینداری بنیاد گرا و... کوبید
دو فکر صبحگاهانم که با درد آمیخته بود پاسخ می یابم.
زندگی در تنهایی:
اگر به سن کهولت برسم و تنها باشم، بهترین گزینه آن است که برای خود در سرای سالمند، جایی پیدا کنم، پس، در اواخر میانسالی باید به دنبال بهترین گزینه های این امر بگردم، در تنهایی امکان رتق و فتق کردن همه امور در شرایط سخت نیست.
و فکر دوم:
آیا می ارزید این کوهنوردی؟
همین که از درمانگاه بیرون آمدم و کوه های پر برف و آسمان آبی را دیدیم، یادم آمد وسط هفته تعطیل است و کوه وسوسه میکند.
می ارزید به این همه درد؟
آری، اما نمیدانم چرا و دلیلی منطقی برای آن نمی یابم. و حتی به کسی هم پیشنهاد نمیدهم. احتمالاً یک خُلق و رفتاری منفی در روانم باشد
عکسهای برنامه کوه را در ادامه در کانال تلگرامی پرچنان قرار میدهم
@parrchenan