قسمت دوم
ادامه پست دیروز.
هنگامی که با درد جابجا میشدم و دکتر نرفته بودم نفس کشیدن حتی دردناک شده بود، به مقوله خدا و ایمان فکرم رفت.
مادرم کلام های مذهبی میگفت و من با درد میخندیدم. اینکه در مواجه با من و سلامتی و عدم آن و حضور خدا زمانی با هم صحبت کرده بودیم و الان این ها را نشانه ای از حضور خدا می دانست.
اینکه تو میتوانی این درد را به هزاران داستان تفسیر کنی و قصه گویی. اما یک چیز عیان است و حاضر. تو درد را لمس میکنی و میخواهی آن را متوقف کنی.
پیاده که سمت درمانگاه میرفتم با خودم فکر میکردم، ایمان داشتن و با خدا بودن در زندگی گذشته بشر، که عنصری بسیار پر رنگ و واقعی بود، احتمالا ارتباط تنگاتنگی با درد داشته است.
معتقدم انسان های امروز ایمان را به معنایی که گذشتگان و بشر قدیم، تجربه میکردند، فهم نمیکنند و یک معنای بسیار لایت و رقیق از آن را درک و مراد میکنند.
چرایش را در درد آن روز فهمیدم.
این که بشر امروز به دلیل پیشرفت « علم» و بخصوص علم پزشکی، به اندازه بشر دیروز « درد» نمیکشد.
قابلیت متوقف کردن درد در کمترین زمان ممکن را دارد.
قابلیت تعمیر و حتی تعویض اعضای بدن و در نتیجه نو شدن و به روز شدن و از بین رفتن درد را دارد.
ایمان و درد، گویی دو روی سکه زندگی بشر بوده است و هر چه آن کم شده این هم. و بلعکس.
انسان سکولار شد چرا که درد کمتر کشید.
انسان رقیق ایمان شد چرا که درد را به مراحل آخر عمر بشری حواله کرد.
و شاید بی جهت نباشد مخالفت عالمان دینی ، با به روز شدن های پزشکی و کم شدن « دردبودگی»، از سقط جنین تا سوزاندن کتاب پزشکی، مترادف شده است.
خمیر مایه ایمان درد است.
حال انسان مدرن مختار است بین دو انتخاب:
درد داشته باشد، درد بکشد، خدا خدا کند و ایمان قوی کند. ایمان تازه کند.
یا درد نکشد و سکولار و آتئیست و رقیق ایمان بشود.
در واقع مرز بین ایمان و غیر ایمان بودن در مرزی به نام علم، مستتر است که از آن کم بودگی یا پر بودگی درد را در زندگی انسان جاری میسازد.
مرد را اگر دردی باشد خوش است. درد بی دردی علاج اش آتش است.
اینبار وقتی که درد دندان یا دردی واقعی در بدن داشتید با ناظری در خوانش این بیت هم نوا شویم ، آن را مزه کنید تا ببینیم در کجا ایمان قرار خواهیم گرفت.
زندگی ایمانی بی درد ممکن نیست.
این نتیجه سومی بود که در هنگام خروج از درمانگاه گرفتم.
@parrchenan