حاجی بابا
مادرم بیش از یک سال است که هفته ای یک شب را میرود منزل حاجی بابا و ملموس.
از بچگی نمیدانم چگونه، پدربزرگ و مادربزرگ مادری مان را اینگونه صدا کردیم. « حاجی بابا»، ملوس.
دوران مریضی و کهنسالی شأن است و فرزندان شیفت بندی کرده اند. هفته پیش که مادر خانه آنها بود شب خودم را آنجا رساندم. قبل خواب به مادرم گفتم، حاجی بابا مریض نیست ها، کهولت سن او را احاطه کرده است. با توجه به حوزه کارم، و تجربه زیسته ام، صدای وادی هیچستان را گویی در چهره او شنُودم!
از نوع چشمان و پلک زدن فرد، قامت فرد، صدای فرد، خواب فرد، گویی که نشانه هایی را از مرگ فرد دریافت میکنم.
فردا صبح اش به برادرم گفتم : پیشبینی میکنم حاجی بابا زیاد بین ما نباشد.
شنبه صبح زنگ زد که پیشبینی ات درست از آب درآمد.
شب خوابید و صبح از برای نماز بیدار نشد.
شاید از نوع آرام ترین مرگ هایی که بتوان متصور شد.
این چند روز که در حال و هوای مرگ بودم، نکاتی که در ذهنم جرقه میزد را در کاغذی مینوشتم تا در پرچنان بنویسم:
@سالها بود مرگ اینگونه ندیده بودم، عمر به کمال کنی و بخوابی و بلند نشوی و اینک که تو، دیگر ، « تو» نیستی، جنازه هستی، نعش هستی، شی هستی در خانه ات بمانی و فرزندانت دور و برت قرآن و ادعیه بخوانند و یک سر تا قبرستان بروی، نه بیمارستان، نه پزشکی قانونی و نه هیچ جای دیگر جز قبرستان. بی هیچ احاطه شدنی از شلنگ و سرنگ نه از زیر نه از رو.
@ اینکه بالای سر جنازه ات، قرآنی که یک عمر خوانده ای را بگذارند. قرآنی که ورق ورق شدست. از پنج شش سالگی ام یادم است که حاجی بابا همین قرآن را میخواند. آن زمان ورق ورق نبود اما اینک ورق ورق گشته است. سالهای نوجوانی وقتی قرآن عثمان طه برایش آوردم، نتوانست بخواند، با قرآن خودش دم خور شده بود. شاید قدمتش پیش از پنجاه سال باشد. فکر کنم قرآنش هم یارش را، خواننده اش را از دست داد.
@ وقتی تو کسی از خودت را دفن میکنی، در واقع در حال بدرقه بازیگر قسمتی از خاطراتت هستی، خاطراتی که به گذشته تعلق دارند و اینک در حال کمرنگ شدن هستند. سوگوار بازیگر خاطراتت هستی. آن زمان ها که در بازار و در دفترش، هر بار که میرفتی و بوی آبگوشتی که از اول صبح بار گذاشته بود، در فضا پیچیده بود و مهمانش میشدی.
شاید آیین سوگواری چیزی همچون تشویق پایانی تماشاگران تاتری باشد. تو بازیگر خاطراتت را بدرقه میکنی.
@ همسایه اش آمد خانه شأن. رفت با جنازه حاجی بابا هم بدرقه کرد. حساب کن در این روزگار، و در این تهران، دو فرد، پنجاه سال همسایه هم باشند. بزرگ شدن فرزندان هم را دیده باشند، ازدواج کردنشان را، نوه دار شدنش را و...
گویی که اینها که مینویسم واقعی نیست و در زمانی خیالی و در داستانی یا رمانی، این زندگی جریان یافته است.
همسایه پنجاه ساله حاجی را بدرقه کرد و رفت.
@ حاجی بابا پیرو راستین سنت بود و ماند و در آن هم مُرد.
وقتی در سنت باشی، تو در قدم به قدم زندگی ات برنامه ریزی شده میمانی و میمیری. چیزی به اسم تردید، شک، در وجود تو رخنه نکرده است و همه چیز تو را تقدیر نوشته است و تو آن را اجرا میکنی. تو بازیگر سرنوشتت هستی.
@ اگر قرار بود روزی سنتی زندگی کنم و بچه داشته باشم، ترجیح میدادم پنج شش دختر و نوه های دختری داشته باشم، جنازه ام را دوره کنند، شیون کنند، های کنند، هوی کنند. نگذارند جنازه تنها بماند، حتی شب تا صبح، حتی اگر در کهولت دچار بوده باشی و مُرده باشی، نه اینکه پسر باشند و عین ماست نگاه کنند و در سکوت و نگاه خود، گم شوند.
بچه باید دختر باشه، با شیون و مویه خود، مرگ را حتی خجل کند. شرمنده کنه، حتی اگر هیچ نکنه، اعتراض کنه. به این نه جاودانگی.
@ و اما سخن پایانی، تو در ایران و در تهران باید باشی و این فضا را لمس کنی، حس کنی، درک کنی ، بِچِشی. مادرت را، تک تک خاله هایت را بغل کنی، گرمی اشکی که در صورتت نمیدانی چگونه، و از کجا جاری شده است را بچشی و با اینها لذت بری!
لذت زندگی کردن در حضور را. لذت کیفی زندگی کردن و نه کمی زندگی کردن را
لذت اینجا بودن و نه آنجا رفتن را.
لذت زندگی کردن در خانه و سرزمین را.
نه اینکه از آن ور آب زنگ بزنی و یک تسلیت بگویی و تنها زبانی و بادی از حنجره خالی کرده باشی.
زمان مرگ عزیزی، بدرقه بازیگر خاطراتی، آن زمان است که اگر کیفی نگر بوده باشی، معنای مهاجرت کردن یا باقی ماندن را درک خواهی کرد، سبک سنگین اش هم.
ملاک های آماری و ریاضی ات، سطح رفاه و پیشرفت آن را با چیزی که به عدد قابل تقسیم نخواهد بود، میتوانی قیاس گیری.
برای مهاجرت قبل از آن باید در متوفی عزیزی حاضر بوده باشی. و در لذت حاضر بودن مرگ، نفس کشیده باشی.
مرگ عزیزی، کیفی ترین لحظه زندگیست.
@parrchenan