حاجی بابا قسمت دوم


با دوستی هم مسیر بودیم و گفتگو میکردیم. حرف از بچه ها افتاد. این که بهترین کودکی را داشتیم. در دوران کودکی هم پدربزرگ هایم و هم مادربزرگ ها همه بودند و در دوران شکوفایی خودشان هم.
اینکه همه کودکی ام در آغوش پر مهر و محبت این پدربزرگ آن مادر بزرگ، عمو، عمه ، خاله، دایی بودیم. 
هرجا و هر کس که سرک میکشیدیم، آغوشی پر از مهر و محبت، پر از امنیت در انتظارمان بود.
رفیقم پاسخی داد که شاید نسل امروز که همه اینها را ندارد، وضعیتش بهتر باشد، و در نتیجه بتواند حلقه های اجتماعی خود را در دوستانی که دارد  خود انتخاب کند.
پاسخ مختصری که دادم این بود که گویی انتخاب دوستان هم به همان دوران کودکی و وضعیتی که در آن رشد و نُمو داشتی باز میگردد. و کیفیت انتخاب دوستانت هم به داشتن همان امنیت ها و آغوش ها.
در خلوت خودم بیشتر به این موضوع فکر کردم، در بی آرتی نشسته بودم و انتهای شب سمت منزل میرفتم.
این که ما در روانشناسی سه نگاه داریم:
من بدم.     تو خوبی.   
من بدم.     تو بدی.    
من خوبم.   تو خوبی.
و بهترین نگاه و در نتیجه انتخاب ها و باورهای مان در  نگاه سوم خلاصه میشود. در این نگاه است که تو می‌توانی دوستانی خوب و روابط اجتماعی پایدار بسازی. و این نه آیا به همان دوران کودکی و آن آغوش ها و امنیت ها باز میگردد؟
ما کشوری هستیم در دوران گذار، نه آموزش و پرورش به سامانی داریم و نه باورهای جدید در ما نهادینه شده است.
برای همین برای نسل های جدید که در این سرزمین این دو را ندارند و از سنت به واسطه دیر ازدواج کردن ها، دیر بچه دار شدن ها، پدربزرگ ها و مادربزرگ های  بالقوه خود را از دست داده‌اند و در نتیجه آغوش پر مهر و محبت و امنیت آنها را هم، دلم میسوزد. دلم برای نسلهایی که « حاجی بابا»، «آجان» ، « ملوس»، « مامان بزرگِ» مرا نداشته باشند، میسوزد.

@
هرگاه بحث ازدواج من پیش می آمد و « حاجی بابا» میخواست مرا مجاب به این رفتار کند، اینگونه  می‌گفت که عصر، بعد از کارت آمده ای خانه، چه کسی می‌خواهد چای تازه دم، دمِ دستت بگذارد و...
و من هم میگفتم دَندَم نرم خودم میرم دم میکنم و میریزم.😊

باور حاجی بابا از دل سنت برآمده بود، مرد کار می‌کند  از برای خانواده، چرا که او ریس خانواده است، آن هم از صبح تا عصر، و عصر تا صبح را با خانواده و در حضورش است. زن نیز در خانه به منزل رسیدگی می‌کند.
نمی‌دانست که اقتصاد قرن جدید، چنین سبک زندگی را بر هم خواهد زد و سبک های زندگی جدید و باورهای جدید خواهد آفرید.
 و ما و قانون ما و باور ما هنوز با این تغییرات خود را وقف نداده است.
 حاجی بابا عصرها که از بازار پیاده به منزل باز می‌گشت، یک سوت مخصوص خود داشت، ما نوه ها اگر آنجا بودیم می‌شنیدم و به دم در ورودی می رفتیم و خریدهای و کیسه میوه های که گرفته بود را از دستش گرفته و کمکش میکردیم.

« حاجی بابا» با این که می‌توانست منزلش را از لحاظ اقتصادی و طبقاتی ارتقاء دهد و به اصطلاح بالاشهر برود، هیچ گاه این نکرد و ترجیح داد نزدیک بازار خانه اش باشد و پس از چندی پیاده رفتن به منزلش برسد و در حضور خانواده و همسر و دختر و پسرانش بقیه ساعاتی را سپری کند.  روی صندلی خواب قیق وله اش را می‌کرد و  سپس به سبزی و گیاه خانه اش رسیدگی میکرد. (شاید خوش خوابی من هم در ژن های به ارث رسیده از او نهفته باشد) او کیفیت زندگی را شناخته بود و حاضر نشد محل زندگی و محل کارش فاصله معنادار بگیرد.
سنت، صفتی پسندیده در انسان رشد و نمو میدهد:
صفتی به نام قناعت.

 @parrchenan