من برای نوشتن،
 از دغدغه هایم می نویسم، یعنی عکسی رفتاری صدایی مشاهده ای کتابی فیلمی خلاصه، چیزی که اندیشه ام را درگیر کند.
این چند روز میخواستم ادامه پست های پیشین باشم، اما ذهنم و اندیشه ام جای دیگری بود و هر چه میخواستم بنویسم نمیشد.
ذهن و اندیشه ام پیرامون  ویروس کرونا بود،
معمولاً وقتی به مشکلی برخورد کنم، آن را از همه جهات، کلی و جزئی، بررسی میکنم تا یک راهکار برایش بیام.
برای کرونا هر چه کردم، به در بن بست خوردم، طبیعت کار خود را کرده است. ناشناخته ترین را به بشر عرضه کردست.
و اینگونه شد که این چند روز در فضای استیصال قرار گرفتم نفس زدم. نه کوهی نه ورزشی نه دویدنی.
تنها دوچرخه بود که از ترس سوار نشدن بر حمل و نقل عمومی، از آن استفاده میکنم.
من معمولاً نگاه بدبینانه اما واقع گرایانه به موضوعات حساس دارم و معتقدم این راهکارها بهداشتی که ارائه میشود چیزی شبیه همان دکمه تعجیل بستن درب آسانسور، فقط از برای ذهن است. اینکه تو  فکر کنی، کاری کرده ای اما در حقیقت کاری نکرده ای!
در واقع تا چند روز آینده این نگاه بد بینانه ام ، به این بیماری ناشناخته با این حکومت فاسد و نادان و ناتوان و افلیج مان و ناآگاهی خودم و مردمم، منتظر فاجعه ای تمام عیار هستم. چیزی در حد فانتزی های فیلم های تخیلی.
پس
با خودم مرور کرده ام، نبودن خودم را در ابتدا، و تک تک آشنایان و اقوام دور و نزدیک ام را، یک مانور ذهنی پیرامون این موقعیت. تا به بعد از آن تاب بیاورم، اگر مانده باشم تاب آوری کنم.

اما کرونا
کرونا آخرین تیر نمیدانم از کجا به پیکر بندی انسان‌ تنهای امروزین بود.
ما تنهایان را با تنها ترین حالت خود مواجه کرد.  هیچ کس، نه بشر نه فرا بشر تو را کس نیست. همه ناکس اند .در دنیایی که زمانی خواندن حدیث کسا و زیارت عاشورا و حضور در حرم ها، برای تو حس عمیقی از حضور، در آغوش بودن او، امنیت ایفا میکرد، اینک پس از آگاهی دوران مدرن، خنده  از سر وحشت تولید میکند.
انسان سنتی که بعد از هر سلام نماز، در جماعت مسجد مصا فحه میکرد، انسان اجتماعی که بعد از سلام علیک، ارتباط لمسی پوستی برقرار میکرد را به قهقرای ترس از دیگری برد.
 جماعت!! حکم قاتل اوست
دست دادن!! مرگ مختومه را نزدیک می‌کند.
و همه آنچه که ادیان در جماعت برای انسان ساخته بودند را به حلاجی، پنبه کرد، رسید و تو را در تنهایی ات، تنها گذاشت.
اگر میخواهی بمانی، تنها راه، چیزی چون قبر است از برایت.
تنها، قرنطینه بی هیچ کس و بشری و موجودی.
 برای زنده ماندن به قبر خوابیدنی گویی. قبری از تنهایی از بی کسی چرا که همه برای تو ناکس هستند.
ترس از دیگری، حتی همخون من، حتی همسر من، حتی مادر من. حتی دوست من. ترسی وحشی است.
ترس از دیگری مرا به قلعه وحشتناک تنهایی ام مرجوع کرده است.
چیزی چون قبر. تنها.

چه مقدار تاب مواجهه با این دژ دیوار بلند تنهایی را خواهیم داشت؟

این چند روز بیشتر از افکارم پیرامون آن، خواهم نوشت.
 و البته این چنین تلخ. چون خاک سیاه قبر.

@parrchenan