خواب خوش
استانبولی قابل قبولی در آمده بود. با آن امکانات و زمان و فضا و 7 تا آدم گشنه که از صبح کار کرده بودند بهتر از این نمی شد.
موی بولا: سوئل خوشمزه بود بوی خیلی خوبی داشت.همیشه کم حرفه ، وقتی هم که مجبورش می کنی که بجای پتک زدن برود بیل بزند با اکراه قبول می کند. خوش ندارد که گزک به کارگرهای دیگر بدهد که همه قوم و خویش او هستند تا به او نگویند بچه.
از پس ابری که تازه باریده بود آفتاب نمایان شد و گرما را به تن تزریق کرد. با جابجای آفتاب جابجا می شدم گویی منم سایه آفتاب.
یک تخته پیدا کردم و روی آن نشستم. از وقتی که پام پیچ خورده نمی تونم مدت زیادی روی پا بند شم.
همه مشغول کارند و حالا می توانی باقیمانده کتاب رضا قاسمی رو که در موبایل ریخته ای بخوانی.آفتاب درخشان شده و باعث می شود کلاه کاپشن را جلوتر بکشی. سربازی هیچی نداشته باشد یک کاپشن سربازی بهم داد که هم گرمه و هم غم کثیف شدن و خاکی شدنش را نداشته باشم( البته روی هیچ لباسی چنین غمی ندارم. اما این ویژه تره)
خانمهای ورزشکاری که با آخرین مدل آرایش دارند ماشین ها را پارک می کنند تا به سالن بدنسازی چند خانه جلوتر بروند نگاهی از بی تفاوتی بر ما ها می اندازند و می روند.آفتاب حسابی گرم ام کرده است.بعد از آن سرمایی که تنم نشسته بود خیلی به تن مزه می دهد و چشمانم را سنگین می کند، نمی فهمم که چی دارم می خوانم. صدای تق تق تق تق تق تق کمپرسور هم برام شده لالایی، خوبی کاپشن گله گشاد اینکه می تونی بخودت بپیچونی و بشه یک کیسه خواب بی واک . همینجوری رو به آسمان می افتدی و به خواب لذیذی فرو می روی. انگار نه انگار که صدای کمپرسر زمانی آزار دهنده بود.
سرما وجودت را می گیرد و از خواب بیدار می شوی انگار از استخر آب یخ بیرون آمدی.
خدا بگم چکارت کنه ای لکه ابر. این همه جا تو آسمون خدا اد گیر دادی آمدی روبرو خورشید ما.ساعت را نگاه می کنم 20 دقیقه ای گذشته است. باید بروم. کافیست باید به بقیه کارها برسم.
از ۲۱ بهمن نخواهم بود تا جمعه
منتظر عکسهای جزیره هرمز باشید.
خیلی وقته که عکس برنامه نگداشتم!!!!!!!!