با توجه به باز خوردهای پست قبل، نیاز دیدیم، اکمله سخن بیاورم.
قسمت اول:
آنچه که پیرامون درخت و نماد سازی های قدیم و جدید آوردم، نیاز به توضیح بیشتر است.
برعکس آنچه که فکر میکنیم، انسان مدرن، حتی بیشتر از انسان دوران دور، دوران کهن، نیاز به قصه دارد و نُماد، اسطوره، که در قصه تبلور می یابد برای انسان جدید هم کارکردی اساسی دارد.
چرا؟
یک
بدلیل ساختار مغزی انسان. مغز انسان نیاز به الگو سازی دارد تا بتواند کمتر فکر کند و کالری بسوزاند( شرح این فرضیه در این مقال نمیگنجد) پس نُماد و الگویی که در قصه تبلور می یابد الگویی میشود تا مغز انسان کمتر فکر کند. بی نیاز فکر طبق الگو عملی که در ذهن کاشته شده، رفتار یا عملی را انجام دهی . مثلاً گر قرار باشد درختی بکاری، الگوی ذهنی تو را به سمت نُماد درختی که برای تو ترسیم شده است خواهد برد، بدون آنکه موقعیت، آب و هوت، جغرافیا، تاریخچه، فضای منطقه، آفت ها، ... را شناسایی کرده باشی، برایش فسفر سوزانده باشب، تحقیق کرده باشی، احتمالا با توجه به نماد جدیدِدرخت که در پست پیشین در مملکت در حال بستر سازی آن هستند اشاره شد، به سراغ درخت میوه خواهی رفت.
دو
انسان جدید همچنان در حال گفتن قصه و نماد است. از پرچم کشورها گرفته، تا فیلم هایی چون مرد عنکبوتی و... انسان مدرن نیازمند قصه بوده است.
بیش از آنکه بدانیم قصه در زندگی ما حضور دارد. یادم می آید، پس از شهادت سردار سلیمانی، یکی از وعاظ معروف اینگونه سخنرانی میکرد که ما هم باید قهرمانی از آنها را از بین ببریم، اما قهرمان های آنها دروغین است، مرد عنکبوتی ها و سوپر من ها هستند!!
و اکنون نماد سازی برای درخت و درخت کاری، نیز از آن جمله قصه سازی و قصه پذیری از برای انسان است.
هر روز که از تجربه زیسته ام، با توجه به شغلم و روابطم، میگذرد بیش از پیش به اهمیت قصه و قصه گویی و راوی شدن پی میبرم. گویی انسان با قصه است که انسان می ماند.
و قصه چیست؟
چیزی که باعث گفتگو بین انسان و انسانها میشود.
و گفتگو به تعبیر لسینگ در کتاب انسان در عصر ظلمت هانا آرنت، یعنی «انسانی».
آیا هیچ قصه ای شنیده اید که انسانی در معنای لسینکی نباشد؟
قطعاً نه، چون همین که شنیده اید ارتباط و گفتگو بین راوی و تو اتفاق افتاده و امر انسانی شکل گرفته است.
حال چه نتیجه ای از سخن دارم:
اینکه همه درایت و حواسمان را جمع کنیم تا متوجه نکته ای شویم، که چه چیز قصه است ( بسیار مهم است کشف قصه) و چه میخواهد بگوید ( برای من چه حرفی دارد) تا آنچه که خود و با اراده خود میخواهی انتخاب کنی از برای خودت، زندگی ات و جامعه ات و سرزمین ات و انسان ها مفید و کاربردی و کارکردگرا باشد.
اینگونه تو مجبور ( بیشتر حتی به طور ناخودآگاه ) نیستی چیزی که دیگری یا برادر بزرگتر (حاکمیت) به تو گفت را بدون آنکه انتخاب کرده باشی، بپذیری،
با این نگاه تو حق انتخابی داری، پر انسانی. همین که کدام قسمت قصه را بپذیریم و همین انتخاب تو را در صفت آزاد بودن، انسانی تر میکند.
آری
اینگونه انسانی تری
@parrchenan
غمم گرفت و بر من فهمانده شد، خدا یعنی جمعیت. یعنی با دیگری، در بر دیگری، در حضور دیگری بودن. چرا که امکان گفتگو در مواجه با «امر دیگری» ممکن است و جایی که جمعیت نباشد، گفتگویی نیست و خدایی نیست، سنگ و سیمان است و آهن.
و بی حضوری دیگری ها، خدایی نیست. کعبه ایست خالی، حتی غیر نمادین و سخنی از شمس تبریزی که سالها پیش خوانده بودم را با این عکس خالی، پُر فهمیدم :
«چون به سوی کعبه نماز میباید کرد، فرض کن آفاق عالم جمله جمع شدند گرد کعبه حلقه کردند و سجود کردند. چون کعبه را از میان حلقه بگیری، نه سجود هر یکی سوی همدگر باشد؟ دل خود را سجود کردهاند»
آری خدا یعنی حضور با دیگری.
@parrchenan