این روزها مادر مشامش را کامل از دست داده است. مشام تیزی که به کمک آن غذاهای خوشمزه و امضا داری درست میکرد. اکنون چای یا آبجوش فرقی به حالش ندارد، فقط رنگشان با هم فرق دارد. هل یا دارچین، زعفران، یا ادویه، فرق چندانی ندارد.
دارم شیرینی که دختر خاله درست کرده را گاز میزنم و به‌به چه‌چه میکنم،
 رو میکند به من و
میپرسد: مزه وانلیش  را هم حس می‌کنی؟
( یک فیلم از سری فیلم های ساخت بی بی سی هست که در روزگاری چون رمان کوری، مردم حس بویایی و چشایی شأن را از دست میدهند)
آیا از دست دادن حس بویایی و به طبع آن چشایی مهم است؟
شاید برای بسیاری اینقدر مهم نباشد، اما فردی که مشامش تیز بوده و ابزاری برای شناخت دنیایش،  و هم‌چنین ابزاری برای ساختن دنیایی که خود دوست دارد( مثلا شیرینی پختن)
چنین فقدانی درد آور است. هر چه هست یک پنجم ابزاریست که با آن دنیا را کشف میکنیم.

این روزهای قرنطینه بیشتر با مادر هستم. اکنون دو هم بندیم. دو زندانی، گاهی اگر کسی بیاید، از بالکن خانه با او که در پایین ساختمان ایستاده، گفتگو میکنیم. مثل یک زندانی، در وقت ملاقات.  شاید هیچگاه درکی از حال ملاقات یک زندانی را پیدا نمی‌کردم، اما این روزها به فهمی از آن رسیده ام.

تماس تصویری در روزگار قرنطینه شبیه همان کابین ملاقاتی است که در فیلم ها دیده ام.
در پایان قسمتی از شعر اخوان:

@parrchenan

... باز می بینم که پشت میله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فریادها
گویدم گویی که من لالم ، تو کر

آخر انگشتی کند چون خامه ای
دست دیگر را به سان نامه ای
گویدم بنویس و راحت شو به رمز
تو عجب دیوانه و خود کامه ای

من سری بالا زنم چون مکیان
از پس نوشیدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
هر چه از آن گوید ، این بیند جواب

گوید آخر ...پیرهاتان نیز ... هم
گویمش اما جوانان مانده اند
گویدم اینها دروغند و فریب
گویم آنها بس به گوشم خوانده اند

گوید اما خواهرت ، طفلت ، زنت...؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
چشم هم اینجا دم از کوری زند
گوش کز حرف نخستین بود کر

گاه رفتن گویدم نومیدوار
وآخرین حرفش که : این جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرین حرفم ستون است و فرج

می شود چشمش پر از اشک و به خویش
می دهد امید دیدار مرا
من به اشکش خیره از این سوی و باز
دزد مسکین بُرده سیگار مرا...

 م. امید