روز چندم قرنطینه، شیر شاه ( اکتساب شده از هملت شکسپیر) را شبکه ای از شبکه های صدا و سیما، نشان داد.
قبل تر آن را دیده بودم. ورژن جدیدی از شاه شیر معروفی که اواخر سال نود، اسکار گرفت و همه کودکی ما را شکل داد. یکی از اقوام ویدئو داشت و ما هر از چندی که خانه او می‌رفتیم، برایمان این کارتون را در دستگاه شان میگذاشت و ما کودکان آن روزگار می‌دیدیم.
برداشت های متفاوتی از این کارتون هست، اما برداشتی که من از آن دارم همانند انسان مدرن و پریشان و تنهای کنونی ناامید کننده است. انسانی که کرونا این روزها نشان داد، چقدر تنهاست و اتفاقا تنهاترین راه حل، تنها بودن و فاصله گذاری از دیگریست.
فرزند انسان با دیدن سیمبا، (بچه شیر قهرمان داستان)، به این نتیجه خواهد رسید که:
برای رسیدن به  قله ( صخره)موفقیت، تنهایی ها، بی کسی ها، نامردی ها، فاصله گرفتن از عزیزان و خانواده ات،  فاصله گرفتن از طبیعتت ،جنگیدن، جنگیدن، جنگیدن، خواهی داشت. راهی که برای رسیدن به موفقیت در این دنیای پر از بیم، «باید» ، بله باید به آن تن دهد.
با دیدن این کارتون، دلم بر طفل انسان، سوخت و پریشان شد.
(حراری هم گویا تا آنجا که حافظه ام یاری میکند، به این کارتون اشاره‌هایی داشت).

@parrchenan

قسمت سیزدهم سریال آب پریا را میبینم. استاد بهار در کنار دریاچه پریشان، بیتی از سعدی را میخواند:
آمدی؟ وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم.

سال پیش بود که نیمه های شبی سخت، با حالی پریشان با این بیت آشنا شدم. استاد بهارِ سریال آب پریا که این بیت را خواند، در این روزگار پریشانِ کرونا، دلم یاد غزل آمد. بعد از پایان سریال آب پریا، رفتم و هر دو غزل را که سعدی با استادی و پریشانی تمام ، بهم گره زده را  باز خوانی کردم. 
بیت اول غزل دوم، بیت آخر غزل اول است. 


آمدی وه که چه مشتاق و«پریشان» بودم
تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم


سعدی

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم

خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم


سعدی