کرونا اومد داشت
کرونا اُومد داشت.
برای کی؟ برای پدر آن دختری که پایش را در یک کفش کرده بود که میخوام( میخواهم) مهاجرت کنم. میخوام بروم. و پدری که کودکش را متناسب با مد روز خانوادهها مرفه تربیت کرده بود، از اول کلاس زبان و مدرسه فلان و دوستان بهمان را برایش فراهم کرده بود، وامانده بود، درمانده، پا در گِل.با خودش این فکر را میکرد مگه من همان مستبد مهربان نیستم؟
آخه من نه مگه سلام دخترم را میدانم؟
آخه نه مگه همه اجازه او، از بودن و ماندن در خوابگاه و حضور و غیاب و شوهر کردنش با من است؟ حالا همه ی اینها را تفیض اختیار کنم؟
آخه دختکرش، ناز دخترش، لوس دخترش، تک و تنها آن سر دنیا چه کند؟
پدر مستبد مهربان دلسوز، با خودش فکر میکرد نه غلیظی بگوید و همه تربیت کودکی تا جوانی دخترش را زیر سوال ببرد و اگر آری بگوید... وای با چه زبانی با چه دلی آخه، آری بگوید. هی این پا اون پا کرد تا که از دست غیب، فرشته کرونا!!! آمد.
و همه بحث های مهاجرتی، به محاق رفت. هم از جانب کشورهای پذیرنده هم سفارتهای بسته و هم خود مهاجرین. اکنون خود متقاضی مهاجرت هم بیمی در دل دارد، اگر کرونا بود و من تک و تنها در غربت در قرنطینه...
کرونا برای پدر دلسوزی که نمیتواند هنوز درک استقلال نازدخترکانش را ببیند اومد داشت.
گاهی که سخنان بزرگان مذهبی کشور را می بینم که خود را موظف میدانند که مردم را به بهشت هدایت کنند یاد این پدران مستبد دلسوز می افتم.
فکر کنم مردم برای آن بزرگان مذهبی حکم ناز دخترکان آن پدر را دارند.
@parrchenan
تماس گرفته بود. اوایل بامداد.
بیست و شش سال داشت و از خانه فرار کرده بود، با برادرش دعوا گرفته و پدر و مادر در سکوت آنها را همیشه نظارهگر بودند.
از داستان زندگیش گفت و گفت و گفت.
« حتی مشاور هم گفت تو بگذر و سکوت کن! شما هم این رو خواهید گفت». وقتی که دید من میگم حقت رو بِستان، نظرش برگشت.
با سه تا سؤال گیرم افتاد.
برادرت دچار اختلال روان است؟
بله و توضیحات میدهد.
آیا قبول داری که کسی که دچار اختلال روان است، بیمار است و بیماریش را باید درمان کند؟
راضی از این سخن پاسخ آری میدهد و باز توضیحات
سؤال آخرم را میپرسم
با کسی که بیمار روان است، بحث میکنی و انتظار داری منطقی باشد و منطق سخن تو را بپذیرد؟
سکوت، سکوت، سکوت
اما پا پس نمیکشم، منتظر جوابم:
نه، راست میگید.
دیگر افتاده در سناریوی که چیده ام.
حالا میخواهم نقطه ضعف اش را به نقطه قوت تبدیل کنم:
با این دماغ شکسته فردا اینکار ها را بکن و در نهایت از قاضی بخواه که برای درمان برادرت، حکم دهد.
دماغ شکسته و نقطه ضعفی که اکنون داری را به نقطه قوتت در محکمه تبدیل کن. سکوت نکن و حقت را بگیر. حق تو امنیت است و داشتن برادری که در روند درمان باشد.
قرار شد بعد از پایان تماس به خانه برگردد.
در بسیاری از تماس ها، تلاش میکنم، فرد حکایت خود گوید، اینگونه گویی تفرد خاص خودش در قصه گویی برای یک دیگری( که من شنونده پشت تلفن هستم)، شکل میگیرد. و به قول هانا آرنت آدم ها وقتی که داستان زندگی خودشان را میگویند، دل بسته زندگی میشوند.
گاهی نقش ما در پشت تلفن، میشود از جنس شب بخیر کوچولو داستان ساعت نه شب رادیو سراسری، یا کشیش نشسته در اتاقک اعتراف، یا راننده کامیون شنونده داستان شب، یا هزاران انسان شنونده قصههای هزار و یک شب شهرزاد در طول تاریخ هزار ساله. من شنونده قصه زندگی دیگری یک نقش متناقض نُما، دارم: در عین منفعل بودگی ( شنونده بودن حکایت) گویی که فعال هم هستی و با شنیدن، کنشی انجام میدهی و او را دل بسته زندگی میکنی.( سخت گفتم ها)
@parrchenan