کازابلانکا
از بعد سالها، کازابلانکا را دیدم و نتیجه گرفتم، بخاطر عشقِ به عشقت، حاضر باشی آن را بپرانی. این اوج عشق به خاطر عشق، و ایثار برای عشق است.
همه غمهای آن مهاجرین که در نگاه های الماس گونِ آمیخته به اشک، درخشش میگرفت، را نشان داد تا من اسیر لبخند، برگمان در خیال و خاطرات یوگارت، وقتی که با موسیقی سام رفته بود آن دورهایِ نزدیک، بشم.
همه آن چشم های درخشان و غمینِ زیبا را همه اون نگاه های شرمگین غمگین را آورد تا چند دقیقه خنده عاشق و معشوق را بچشاند.
حالا اگر بوگارت عشقش را پَر نمیداد چه میشد؟
معتقدم چیزی از جنس شعری که هایده و بنان خوانده اند میشد.
آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشمِ خواب آلودهاش را مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهرۀ دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینۀ سیما نبود
لب همان لب بود، اما بوسهاش گرمی نداشت
دل همان دل بود، اما مست و بیپروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی همنشین جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود
دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من میخواستم پیدا نبود
بر لب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امیدِ جانِ من، تنها نبود
جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ!
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود
ای نداده خوشهای زان خرمن زیباییام!
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود
ابوالحسن ورزی
این شعر( حتما خودتون شخصا بخونید) از غیرتی منفی، شرقی ایرانی می آید و آن فیلم از یک مدارا و لاقیدی مثبت. اولی نابود کننده جان آدمی، دومی جلا دهنده جانها.( داستان این شعر هم، شبیه کازبلانکاست)
آقا این فیلم را در اردیبهشت باران زده نبینید.
@parrchenan
بعضی وقتها در تلفن ها با چنین جمله ای روبرو میشوم:
بیاییم ببرینش!
یکی از اقوام درجه یک، و حتی درجه دو، خیلی حق به جانب بیان میکند که بیایند این فرد را ببرینش، و وقتی که میگوییم کار ما نیست، میخورد تو ذوقشان و دوباره حق به جانب میپرسند، شما پس چکاره اید؟
و وقتی که حق به جانب شدی، امکان رسیدن به تفاهم اگر نگویم محال، که بسیار سخت خواهد شد.
اما همین که در سرزمین ناحقِ حق به جانبی گام برداشتی، امکان گفتگو و رسیدن به واقعیتی متناسب با آن خانواده ممکن میشود.
و ممکن، امکانات پیش رو خانواده را بر آنها احتمالاً عیان کند.
حق به جانب نباشیم، تا به آنچه امکان رسیدن داریم برسیم.
@parrchenan