من پر از عطر بهار نارنجم خدایا منعمم گردان از این همه مستی دیروز شمال بودم و شکوفهای بهار نارنج غوغایی راه انداخته بودند. اصلاً شمال سرزمین افسانه هاست.آرمان شهر من شمال.چرا که مردمش سخت شیوه تساهل وتسامح را برگزیده اند.سر چیزهایی که دیگر اقوام خون راه می اندازند.به راحتی با هم کنار می آیند.مثلاً ما می خواستیم برنج بخریم .با دوست خودمان که رفتیم خانه همسایه .کسی نبود .اوگفت که به ایشان این اجازه را داده که برود در خانه (در خانه باز بود)و کیسه های برنج را بر دارد.به همین راحتی .فضایی امن و اعتماد کامل بین مردم محله.یا مثلاًکارگرانی که در شمال کار می کنند نیز با دیگران فرق دارند .آنها از ساعت 7 تا 10:30 کار میکنند.سپس یک وعده غذا می خورند . در ساعت 12 دوباره کار می کنند و در ساعت 3 کار تعطیل.به خانه می روند ودر کنار خانواده ناهار می خورند.در واقع در روز 4 بار غذا می خورند .اگر فقیر باشند .در خانه چند تایی مرغ و خروس دارند .پس تخم مرغ و گاهی مرغ دارند (پروتئیین).1 درخت پرتقال و لیمو نیز در خانه هست (میوه هم دارند).پس آنها را جلو می اندازد از خیل عظیم کارگران دیگرو در آخر در فضایی که مملو از سبزی و طراوت است کار می کنند. آدم گاهی به عدل خدا شک می کند (سهیل بامزه:حسود)که چرا همه خوبی های یک ملت باید در یک جا جمع شود....