فصل مشترک
شبهای رمضان با دوستی، دوستانی، میروم میدوم، گاهی تند، گاهی کند.
شبی دوستم، فرزندش را هم آورده بود. بعد از چهل دقیق پرسید، چقدر دویدیم بابا؟
سه و نیم کیلومتر.
و رو کرد به من و گفت، سهیل با هم که حرف میزدیم، نفهمیدم چجوری گذشت.
درباره یک کتاب مشترک که هم او و هم من خوانده بودیم، که نامش شگفتی است، صحبت میکردیم.
به خانه که برگشتم به این موضوع فکر کردم، اینکه فصل مشترکی ( کتابی که هر دو خوانده ایم) باعث گفتگویی حقیقی، بدون فاصله سنی و هیکلی و معرفتی و دانشی، با دیگری شده بود و مفهوم زمان را برایمان بی زمان کرده بود، چیزی چون بهشت که بی زمان است. امری واقعی را( زمان) به امری رئال( چون در آن زمان بودیم) اما سورئال( چون تا زمان بودیم) تبدیل کرده بودیم.
اگر به فهم مهم بودن دیگری از جهت من، رسیده باشیم، پس دیگری و گفتگو با او، فراتر از سن و جنس و طبقه اش، لازم میشود.
و حال چگونه گفتگو را با دیگری بی آغازیم؟
فصل مشترک بسازیم.
مثلا از ادبیات و هنر کودک، گفتمان زنان یا مردان، سیاست های روز، فیلم های دیده شده، هنر، شعر، تحلیل های سیاسی اقتصادی به غفلت عبور نکنیم. اینگونه با فرد مناسب در زمان مناسب، احتمال امکان فصل مشترک یافتن را خواهیم یافت.
در ادامه دویدن _ گفتگو میپرسه، چرا دوست نداشتی عمو سهیل صدات کنیم؟
پاسخ دادم اگر عمو سهیل بودم برات، یک دیوار نامرئی بین من و تو شکل میگرفت که نتوانیم همین هم صحبتی پیرامون رمان شگفتی را با هم داشته باشیم. من برای تو شبیه آدم بزرگا میشدم...
پرسیدم قانع شدی؟
به علامت مثبت سر تکان داد و گفت مثل کارتون غار نشین ها که گفت ماها خودمونی هستیم.
پی نوشت:
منظور من از گفتگو، عملیست که تفکر برانگیز باشد
@parrchenan