وست ورد
تحلیلی بسیار مختصر از قسمت اول سریال وست ورد
آدم ها دنبال معنا دهی به زندگی هستند، پس همچون خدایان یونان باستان که حوصله شأن سر رفت، شروع به آفرینش انسان کردند پس چرخه تکرار سیزیف وار انسان و تراژیک او رقم خورد.
اما سریال دو وجه مشخص دارد، اینکه ما گاهی خود را در زمره خدایان ببینیم و خلاقیتی بر خود فرض کنیم و قصه ای بسازیم و دنیایی چون (آنتونی هاپکینز) و یا در زمره اسباب بازی ها خود را بیابیم و بر خود اراده ای فرض نکرده، حتی وقتی فکر میکنیم در انتخابی گری ترین ( وجودی ترین) حالت انسانی خود هستیم. گاهی نیز در مرز این یا آن بودن گم( برنارد).
به دنبال یافتن معنا برای زندگی داستان گو شدیم و خدایان را نوشته و سپس همان خدایان زندگی انسان را در دست خود گرفتند.
شدیم اسیر قصه ها و کدام انسان است که در قصه ای زندگی نکند؟ که اگر در این حالت، زندگی کند در آزادترین مرتبه خود است و به ابر مرد نیچه نزدیک ترین.
این سریال آن قدر جای حرف زدن و فکر کردن دارد که من در قسمت دهم و انتهایی آن، به قدری فکر کردم که سر درد شدم. نمیدانستم از کجایش شروع کنم و از چه بنویسم.
اما وقتی از خودم این سیؤال را پرسیدم که سهیل از دیدن این سریال چه نتیجه ای گرفتی؟
توانستم تا حدودی آن حجم از افکار و نماد ها را کنترل کنم.
۱.اینکه مرز میان قصه و غیر قصه را در زندگیم دائم تشخیص دهم یا در حال تشخیص باشم
۲.برای یافتن معنا به امر غیر اخلاقی تن ندهم.
اما این فیلم امر غیر اخلاقی را چه تصویر کرده است؟
تجاوز به حریم دیگری، چه در معنای کشتن و چه در معنای تصاحب تن دیگری.
این دیگری معنای گسترده ای دارد که تا مرز خیال امتداد می یابد.
و یک سؤال جدی نسبت به امر بازی، برایم شکل داد.
آیا کشتن شخصیت های مثلا بازی های پلی استیشن، امری اخلاقیست؟
اگر آری، پس من چرا از رفتارهای آدم های میهمان منزجر میشوم؟
در زندگیم تقریباً هیچ گاه چنین بازی هایی نکردم و برایم قابل مفهوم نبود. جز زمان کودکی و آتاری ای که داشتم.
@parrchenan