زنی بود که تماس گرفته  و از زندگی اش می‌گفت این که به زندگی و کتک خوردن عادت کرده است، اگر هم به شوهر اعتراضی بکند، شوهرش می‌گوید: هری، نمی‌خواهی، بریم طلاق بگیریم.
اما او به یک دلیل این نمیکرد، تحمل می‌کرد. می‌ساخت.
 پسر نُه ساله اش سرطان خون داشت و او یک مادر بود و فرزند برای او معنای زندگی اش.


کلی زمان گذاشتیم و فکرهایمان را روی هم ریختم تا بهترین کاری که می‌توانست کند را بیابیم.


 بعد از پایان مکالمه غمم گرفت

@parrchenan

گاهی با خودم فکر میکنم اگر روزی قرار بود به سرزمینی دور، مهاجرت کنم، از ایرانم چه می‌بردم؟
پدر و مادرم؟ ، که نمیشود، عکسی از آنها؟
دیوان حافظ، عطار، سعدی، فردوسی؟
آلبوم عکسهای خانوادگی و کودکی؟
هر کدام آنها قسمتی دارند و قسمت اعظم آن‌چه زیسته ام را نه.

پس از مدتها یافتم آن چیز، چه خواهد بود.
فرش.
فرشی که گل و بوستان اتوپیای ایرانی، همانی که در ذهن پدر و مادرم، همانی که در جای جای اشعار شاعران سرزمینم، همانی که در اردیبهشت سرزمین،  آنچه در اندیشه ام با هزار در هزاران گره مردمی از سرزمین ،همه را در خود جای داد است. یک فرش کوچک که بتوانم خودم ، تنها خودم بر آن بنشینم و  دراز بکشم و یا نگاهش کنم و 
به هزاران گره ای که بر آن خورده خیال ورزم و روزگار را به سر برم. 


@parrchenan