تماس گرفته بود، زنی بود ۲۵ ساله که ده سال!! از ازدواجش می‌گذشت، دو فرزند، باران و باهار ( بهار) داشت.
و صادقانه، کودکانه، مظلومانه، نجیبانه، و حتی عزیزانه، گریه میکرد. این روزها من گریه ها را هم میتوانم تقسیم کنم. گریه آدم بزرگا گریه های بزرگانه است. اثری از آموختگی، تجربه زیسته، ریتم، افزایش حجم شش و.. حتی موسیقی در آن یافت میشود. اما گریه های کودکانه اینگونه نیست. همان قدر طبیعی که نگاه خردسالی به جهانش.
 این گریه کودکانه بود.

 از این گریه کودکانه یک بزرگسال در عین عزیز بودن میترسم. بوی فنا، نیستی ، عدم میدهد. از صدایی، بویی کشف کن.
دقایقی که گذشت، نامش را پرسیدم. و دیگر تا آخر گفتگو به نام کوچکش صدا میکردمش.
 از پانزده سالگی و فرار با عشقش گفت.
 عاشق هم بودیم.
حدس زدم تبار ایلاتی داشته باشد و در آخر مکالمه، حدسم را پرسیدم. از خطه خراسان بود.
پرتاب شدم کلیدر و خواهر گل ممد.
ادامه‌ی گفتگو خودِ کلیدر و زندگی خواهر گل ممد بود.
از سختی زندگی گفت. طرد شدن توسط خانواده اش. اینکه من خودم انتخاب کردم، خودم فرار کردم. خودم این را خواستم.
از اعتیاد عشقش گفت. خیانت هایش. و اینکه کم آورده. سال پیش یکبار خودکشی کرد.
چند بار پرسیدم، هنوز دوستش داری؟ بعد از چندین نمیدانم، گفت نه اما  نه‌اش ،آری بود. چرا که از شنیدن ناله های عشقش این حال به سراغش آمده بود.
از این روزهایش گفت. این که چند روز است که همسرش  در خانه نشسته و در حال ترک کردن است و پر ناله است. بچه هایش با دیدن بابایشان غم میخورند.
گفت بچه ها، عاشق بابایشان هستند. و شوهرش هم.
گفت اگر مطمئنم شود که کسی مراقب آنها خواهد بود، کار به اتمام  خواهد رسانید.

یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت

 آدرس خانه را پرسیدم، پلاک نمی‌دانست. گفت پلاک برای پولدارست، ما بی پلاکانیم. ته دنیای شماها. نشان خانه ما این است:
بالاخانه کوچکی با دو پنجره.

 

دو دريچه دو نگاه دو پنجره
دو رفيق دو همنشين دو حنجره
دو مسافر تو مسير زندگي
دو عزيز دو همدم هميشگي
با هم از غروب و سايه رد شديم
قصه عاشقي رو بلد شديم
فکر ميکرديم آخر قصه اينه
جز خدا هيشکي ما رو نميبينه
دو غريبه دو تا قلب در به در
دوتا دلواپس اين چشماي تر
دوتا اسم دو خاطره دو نقطه چين
دوتا دور افتاده ي تنها نشين...

عواطف و عقل و احساساتم درگیر مکالمه شده بود. درگیر آن گریه های کودکانه.
ازش تقاضایی کردم و پرسیدم عجابت میکنی؟
 آری.
از جانب من، از روی باهار و باران ببوس.
نتوانستم کشف کنم صدای بعدش را
 از گریه بود یا خنده.

همکارانم را اعزام کردم.

پی نوشت:
یک
  عاشق این لحظه های کارم هستم. 
در سرزمینی که ناموس کلمه ای فربه است. تو با انسانی صحبت می‌کنی و با نام کوچکش خطاب می‌کنی.
 او هم تو را فارغ از جنسیتی که داری می‌پذیرد. آن هم،  در تاریخ مانده ترین فرهنگهایی این سرزمین و نه قشر روشنفکر. ناب ترین حالت انسانی در سرزمین جنسیت زده.
 
دو
و شعری از لیلا کرد بچه:

نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا
هنوز زنده‌ام
و این‌روزها 
هربار حواسم را پرت کرده‌ام در خیابان،
بوق اولین ماشین، عقب‌عقبم رانده‌است 

نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا
این‌شب‌ها 
هربار ناامیدی مرا به پشت‌بام خانه رسانده‌ا‌ست،

احتیاط 
             پله
                   پله
                         پله
                               پایینم کشانده‌است 
با اینکه می‌دانسته در من
دیگر
چیز زیادی برای شکستن نمانده‌ا‌ست

این‌شب‌ها روی پیشانی‌ام
جای روییدن شاخ، می‌خارد و
پوستم این‌روزها زبر و خشن شده‌است 
و تو از شکوه کرگدن‌شدن چه می‌دانی؟

(و بر این سیّارۀ خاکی موجوداتی هستند
که سرانجام فهمیده‌اند
بی‌عشق می‌شود زنده ماند؛
موجودات عجیبی
که بی‌آنکه کسی، جایی، نگرانشان باشد
با احتیاط از خیابان عبور می‌کنند
و صبح‌ها در پارک می‌دوند
موجودات باشکوهی
که اگر خوب به سخت‌جانیِ چشم‌هایشان خیره شوی،
می‌فهمی
هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده‌است)

نمی‌خواهم نگرانت کنم
نمی‌خواهم نگرانت کنم، امّا... امّا...
نداشتنت را بلد شده‌ام
و مثل کودکی‌که سرانجام فهمیده‌ا‌ست
تمام آنان‌چه در تاریکی‌ست
همان‌هاست که در روشنایی‌ست،
به خیانت دست‌های تو فکر می‌کنم
که تمام این سال‌ها
چراغ‌ها را
خاموش نگه داشته‌بودند.
@parrchenan