دخترکی بود، در خلال صحبت نامش را پرسیدم:
محدثه
 نه سال بیشتر نداشت، یک دو سه را شنیده بود و تماس گرفته و درخواست کمک داشت:
پدر و مادرم دعوا می‌کنند.
  پس از شنیدن حرفهایش: دختر گُلم در دعوای بزرگ‌ترها دخالت نکن.
با همان صدا که مظلومیت از آن می‌بارید، همچون ابر سیاه اردیبهشتی در گردنه ای سرد و بادگیر، پاسخم داد: آخه وقتی مامانم رو داره میزنه، میرم جداشون میکنم، نمیتونم نکنم که، بابام هی فحش میده، آخه می‌دونی بابام تصادف کرده این جوری شده، مامانم میگه قبل تصادف این جوری نبود. بعد لحن صداش تغییر می‌کنه انگار که یک نوع افتخار کردن در جنس صدا ساکت و غمگین و شُمرده و آرامش، مثل معجون، مخلوط بشه ادامه داد: بابام سَراج.

دهانم دوخته بود و کار خاصی نمی‌توانستم بکنم، پس از تلفن غمی بر دلم نشست. نمیدانم چرا نسبت به کودک و رنجی که میکشد  چنین تحت تاثیرم.

عدم بیمه های حمایتی کارگری این چنین خانواده ها را در محنت و رنج می اندازد.
محله امامزاده یحیی پر از سراجی هاست و کارگردانی که مرز آسیب شأن تا مغز کودک نه ساله ای می‌رود. می‌پرد و لانه میکند.

پی نوشت:
یکی از خوانندگان قدیمی پرچنان لفت داد، جسارت کردم و دلیلش را پرسیدم؛ پاسخم داد،  پرچنان غم زیاد داشت.
اما اگر غمی درک نشود، رنجی درک نشود، آیا زیبایی، درک خواهد شد؟ آیا خاطره ای حافظه ای و آگاهی شکل خواهد گرفت؟
دو
خوشا کسانی که میدانند سراج یعنی چه؟ چرا که احتمالأ درکی از دیگری، از طبقه های کارگری داشته باشند.

@parrchenan