این پُست کوتاه را از دوستم پس از  مکالمه یک ساعته  تلفنی با دختری که افکار خودکشی‌ داشت می‌خوانم:

یکی از مهارت هایی که آدم باید در زندگی اش کسب کند، مهارت چگونگی زیستن در شرایط دوست داشته نشدن است.
دوست داشته شدن، یک کشش درونی غیر قابل انکار است و بسیاری از کارها و حرف ها و فعالیت های طول زندگی ما صرف کسب امتیاز دوست داشته شدن می شود.
زیستن در شرایط دوست داشته شدن هم قطعن آدابی می طلبد که بسیاری ما در این زمینه هم بی بهره ایم.
اما چیزی که بیشتر مغفول مانده، چگونه زیستن در شرایط دوست داشته نشدن است :

هر کسی در علاقه آزاد است
توی ردّ علاقه هم ایضاً ...

کسی که توانایی شاد زیستن در شرایط دوست داشته نشدن را نداشته باشد، محکوم به فلاکت و زندگی با احساس حقارت است.

@silence_tale


به او پیام میدهم که این دیالوگ یک ساعت که داشتم، تقریباً پیرامون آنچه تو در این دیرگاه شب پُست کردی بود:


شقایق نامش بود، در کودکی پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و با پدر زندگی کرده و پدرش مرده و سالها با نامادریش به سر برده بود
شاید بتوان او را مصداق کامل این قسمت از فسانه نیما دانست:
من گل عشقم و زاده ی اشک
کسی که از کودکی از هیچ کس توجهی ندید. نوازشی ، مهربانی. تا به این سن بیست و پنج سالگی در تنهایی خود بوده است ،در یک افسردگی عمیق.
به مشاورش قول داده بود اگر افکار خودکشی به سراغش آمد، یا به یک پوچی رسید با ما تماس بگیرد.
 گفتگو آغازیدیم.
فردی بود که به راحتی در تور تو نمی افتاد، نیم ساعت صحبت کرده بودیم و هنوز راه به جایی نبرده بودیم. از سهراب سپهری شعر،  در گلستانه  را خواندم و آنجا که می‌گوید:
تا شقایق هست زندگی باید کرد...
اما گفت من نمیخواهم زندگی کنم. و منظور شاعر را از شقایق بیان کردم. پرسیدم تا به حال شقایقی از نزدیک دیده است؟ که چگونه کلاهک گل را ساقه ای ترد و نازک و شکننده نگه میدارد؟
گریه اش شدید تر شده بود.
هنوز پوچی و تنهایش آنقدر وسیع بود که تلاش های من چون قایقی وسط اقیانوس بود.
همچنان با پاروی کلام گفتگو میکردیم. تا حدودی به من ایمان آورده بود. گویی قایق به کشتی تبدیل شده است.
دنبال هدف گذاری کوتاه مدت برای غلبه بر پوچی اش بودم تا فُرجه بگیرم.
گفت: آقا دلم برای خودم تنگ میشود.
گفتم این را از جایی خواندی؟
گفت نه.
 برایش شعر بهمنی را خواندم:


دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم...

گفتمش میدانی چرا برایت این شعر ها را خواندم؟
برای آنکه بدانی میتوانی نقطه ضعفت را به نقطه قوت تبدیل کنی. این افسردگی و تنهایی که الان تو را به مرحله پوچی و افکار خودکشی کشانده را میتوانی به هنر، به زایش هنری تبدیل کنی،
 تو بدون آنکه خود بدانی، شاعرانه سخن می‌گویی.

گفت من قرآن هم می‌خوانم 
آیه محبوبش را پرسیدم

((رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي* وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي* وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِّن لِّسَانِي * يَفْقَهُوا قَوْلِي)) سورة طه، الآيات: 25-28

 پیرامون این آیه و‌شرح نزولش صحبت کردیم  تا بداند سرنوشت، یک روز و دو روز و یک ماه و یک فصل و یک دهه نیست.
 کودکی موسی است تا پیغامبری اش تا زبانی که الکن بود از آتش در دهان گذاشتن در دوران کودکی.

از او خواستم به ما و همکارانم فرصت دهد تا کمک حالش باشیم.
یکماه فرصت داد.
قرار شد همه تلاشش را برای یافتن معنا در زندگی به کمک کادر روانپزشکی و مددکاری و خودش انجام دهد.


اما
 اما پست دوستم را خوانده ام.
به راستی کار محالی است که خود را به این وفق دهی که انتظار نوازش نداشته باشی. مورد محبت نباشی.
آیا این شدنیست؟
نمیدانم. ذهنم درگیر است. آن را تقریباً محال میدانم.


@parrchenan