خانمی بود که تقریباً عصبی صحبت میکرد.
از دختر چهارده ساله اش که او را به تنگ آورده گفت.
دختر را چند سال پیش به فرزندخواندگی قبول کرده بود و اینک 
 مستأصل بود. 
می‌گفت مشاوره ها رفته اند و نتیجه نداده است. شماره تلفن تماس گیرنده میخورد از طبقه متوسط رو به بالای جامعه باشد.
 تا خواست قصدش را بیان کند. پابرهنه پریدم وسط حرفش که:
 دخترتون صداتون را می‌شنود؟
 و چون گفت آری، ازش درخواست کردم به اتاقی برود که صدای او را دخترش نشوند.
مادر در فکر «پس فرستادن» بود.
ما معمولاً در خط نباید مشاوره دهیم،  و مشاوره ها را به خط مشاوره ارجلع میدهیم، اما این مورد را نیاز دیدم.
خودم را معرفی کردم، اینک سالها مربی کودکان شبانه روزی بودم و با بچه ها حشر و نشر زیادی داشتم.
 آن ادبیات تا حدودی پرخاشگرانه که گاهی به بی ادبی هم میل می زد تغییر کرد.
 گفتم چه چیز این دختر شما را کلافه کرده است؟
گفت برای اذیت کردن ما پایش را کرده در یک کفش، که من میخواهم مادرم را پیدا کنم، پیش کلی مشاور رفته ایم اما حرف حساب سرش نمیشود.


هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش.

را،
 از مولوی برایش خواندم. چند ثانیه صدایی نیامد. بعد صدای کشیدن آب بینی به بالا آمد.
رندانه پرسیدم، چی شد خانم؟( می‌دانستم دارد گریه می‌کند)
 در حالیکه گریه میکرد، گفت:  من هم مادرم.

باور نمی‌کنید چه حیرتی مرا فرا گرفت نه از اینکه این مادر، اکنون دوباره مادریش را کشف کرد. از این که یک بیت، فقط یک بیت، از پس نهصد سال!! کاری که دهها ساعت مشاوره شاید! می‌توانست انجام دهد را انجام داد.
مثل یک شاه کلید قدیمی زیر خاکی، درب سنگین و محکم را با یک حرکت باز کرده بود.

 این جمله من مادر هستم را گرفتم دستم. او اکنون در زمین من بود. می‌توانستم با او پاس کاری کنم و گل بزنیم. گفتم خانم، خانه حریم امن اهل خانواده است. هیچ گاه هیچگاه به هر دلیل این امنیت را برای اهل خانواده نشکنیم. این که خواستم جلوی دختران حرف پس فرستادن نزنید از این خاطر بود.
مظلومانه پرسید چه کنم؟
تجربه ای از فرزندانم که پس از هجده سال در نقطه صفر مرزی رفت و مادرش را پیدا کرد، بیان کردم. حالا که چشمی گریان داشتم روضه خوانی برای خود شده بودم.
پاسخ دادم مگر نمی‌گوی  مادر هستی؟ پس، بگو من هم با تو، دخترم، به همراه تو، کفش آهنی می پوشم شده تا بندر عباس می آیم تا تو مادرت را بیابی. چرا که دغدغه تو برای من، مهم‌ترین است. چرا که تو دختر منی، عزیز منی و این حق که اصل خود را بجویی چون دغدغه مندی برای من چون مادرت هستم مهم است.  بگو پا به پای تو می آیم چون حقیقت برای تو مهم است و تو دخترمی.
توضیح دادم این دغدغه مندی دختر  مهم باشد، نه موضوع دغدغه.
 حرفم را پذیرا شده بود.
پرسیدم اهل مطالعه هستید؟
آری پاسخم داد. رمان با کفش های دیگران راه برو را پیشنهاد کردم هم خود و هم دخترش بخواند تا راه و رسم یافتن  پاسخی وجودی را فرا گیرد.


 پی نوشت:
۱.راستش فکر میکنم ما ایرانیان خیلی یاد نگرفته ایم چگونه دغدغه مندی عزیزمان را پاسخ دهیم. مهمترین دلیلش هم فکر کنم کم تحرکی بدنی است!!
توان راه رفتن، همراه شدن، همقدم شدن، و در عین حال، هم کلام شدن و گفتگو پیرامون  دغدغه عزیزمان را نداریم.
اگر این داشتیم خیلی از مشکلاتمان کمتر میشد.

۲. از شما خوانندگانم میخواهم، شما هم با این حیرتی که بواسطه یک بیت از نهصد سال پیش شاعری دچار شدم، شریک شوید و پاسخی درخور بیابیم. چرا یک بیت شعر با این مادر، این کرد، و شعر هنوز با ما چنین میکند؟
حیرانم.

@parrchenan