چمدان ها را بسته بود و کنار تخت گذاشته بود.
بعد از چند هفته مهمان خانه ما بودند، عزم رفتن به خانه خود داشت.
وارد خانه که شدم، دل مادرم را ابری دیدم. شبیه آقا اصغری هواشناسی هستم، معمولاً توانایی دیدن آسمان دل افراد را دارم. توانایی دیدن آنچه معمولا دیگران نمی‌بینند. ابری، نیمه ابری، آفتابی، طوفانی، با موج بی موج، خروشان و...
بر چشمان مادرم خیره شدم، چشمانم را کمی تنگ کرده و سری ریز به چپ و راست تکان دادم که همه اینها سئوالی را معنا می‌کرد. مادر هم سر را به سمت چمدان ها چرخاند و اشاره به آن کرد و دلش لرزید و رفت‌. 
 پرسش و پاسخی بی کلام.
 

معنای زندگی این روزهای زندگی انسان مدرن، شاید گاهی در یک وابستگی ریز، وابستگی حداقلی، به فردی، کسی، موجودی، چیزی باشد. اینکه تو دلَکی دهی بر چیزی که میدانی ثابت نیست. و در این توقف، زندگی کنی و معنا دهی.

از آن روز چمدانی روزها و هفته ها می‌گذرد. مادر به امور خود و منزل رسیدگی میکند، به مادربزرگ سر می‌زند و خود را با شرایط امروزش وِقف داده است.

نتیجه:
بتوانی در لحظه زندگی کنی، به امور غیر ثابت زندگی توجه کنیم و حتی از چمدان های بسته با توجه به عواطفمان، مسیری برای لذت بردن از این زندگی، از این یکبار زندگی، بیابیم. حرفم این است که حتی از اندوه خود توانایی لذت بردن را کشف کنیم.
اما چگونه از غم خود، از چمدان های بسته، از تَرک رابطه و... بتوانیم لذت ببریم؟
۱. اینکه از دنیای انتزاعی، به دنیای واقعی و رئال کوچ کرده و تلاش کنیم واقعی دم بگیریم و بی اندیشیم ( توضیحات این جمله در این مقال نمی‌گنجد)
و 
۲. متضاد جمله یک، آگاهانه و در حالیکه میدانی در امر واقع نفس میکشی، به شعر و شاعری و انتزاع رجوع کنی. اینگونه بسیاری از اشعار و هنر ها را فهمی واقعی تر یا دیگر گونه تر خواهی کرد.


پی نوشت:
چند روزیست این بیت نیما در ذهنم مرور میشود:
خواب در چشم ترم میشکند.


@parrchenan

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.
دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوارِ به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.
می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.


نیما
@parrchenan