همسایه بود و تماس گرفت.
«آقا ایشان زن بسیار محترم و مومنی هستند. سالها چشم و چراغ محله بودند. آموزشگاه خیاطی داشتند و سالها دختران محل را آموزش دادند»
 هویتی که از او برایم تعریف کرد تلفیقی از شغل و معلمی،  بود.
ایشان آلزایمر دارند و چند روزیست لخت، انگاری که از حمام بیرون آمده باشند، چادر نمازش را سر میکند و سر ظهر بیرون میزند. کسی را ندارد. یک برادر دارد که برایش پرستار می‌گرفت و یک هفته است که پرستار نمی آید...

عدم حافظه همه هویت او، همه ایمان او، خدا، اعتبار، منزلت و مهارت... را از او گرفت.
بسیاری از چیزها که گمان داریم حقیقت است، شاید تنها خاطره و باوری در حافظه است. باورهای بنیادین، باورهای خُرد، اعتباری ها، مناسبات چیزی نیست جز داده ای در حافظه.
مفهوم حافظه، آلزایمر، باورها و پنداره ها، چیزهایی گره خورده ای هستند که میتواند مرا به سمت واقعیت و نشان دادن انتزاع رهنمون سازند.
 واقعیت گوش و پوست و خون دار انسانی.

@parrchenan