وتو
زاده اضطراب جهانم ( افسانه. نیما)
تلاش دارم یکی از دیالوگ هایم را در این جستار، تا حدودی کامل تر بیان کنم به یک دلیل:
فضای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی این روزهای جامعه به سمتی رفته است که طبقه متوسط در حال ریزش و انتقال به طبقه فرودست است و این ناملایمات روان ایجاد کرده و همزمانی آن با کرونا که آن هم بنیاد های ایمانی بسیاری را سست کرد، تجمیع این دو، زلزله ای در معنای زندگی بوجود آورده که از آن می توان به یأس عملی تعبیر کنم.
زنگ زد، دختری گریان بود و گفت از زندگی سیر شدست. در پروسه طلاق و طلاق کشی بود و بازگشته به منزل پدری و از این ناحیه هم سرکوفت ها میخورد.
چند دقیقه صحبت کردم، دیدم نه، حریف، جدی تر از آن است، از آن شلنشستگی خارج شدم و روبروی تلفن به گونه ای که شطرنج بازی در مسابقات رسمی می نشیند، پوزیشن گرفتم.
از طبقات بالای اقتصادی جامعه بود. و سوالاتش عمیق تر از این حرفها بود.
که چی این زندگی؟
مجبور بودم با توجه به اطلاعات محدودی که بهم تا آن لحظه داده بود تا حدودی قضاوت کنمش.
لیسانسه، طبقه بالای جامعه. هفتادی. سابقه مصرف داروهای روان. شکست در ازدواج که آن را بشکست در عشق برای خود تعریف کردم.
گفت دو هفته پیش هم اقدام کرده اما زنده مانده است.
گفتگو با چنین فردی با چنین خصوصیاتی ، یک شرط وجود دارد و آن حق وتو است. با توجه به این تبار که ذکر کردم، تو کلی ، داستان و مقدمات و موخره هم بچینی، استدلال و ادله و برهان ذکر کنی، ممکن است این نوع شخصیت به راحتی از حق وتو استفاده کند و به همه آری تو نوچ بگوید.
این نوع شخصیت تا حدودی تُرد است. جملات حماسی، لزوماً کارگر نمیشود.
شاید بسیاری که از دور بر آنها نظر کنند ، حسرت زندگیشان را برند و چون داستانشان شندیدند، ناجوانمردانه بگویند: خوشی زده زیر دلشان!
در پیچ و تاب گفتگو بودیم، تا حدودی با اولیتی که پیشنهادش دادم موافق شد، قصه ای هدفمند برای این برهه از زندگی را سناریو چینی کردیم. تا بتواند اولیت بعدی اش که پیگیری اقدمات قضایی و حقوقی، پدر در آوردن شوهرش با مهریه پانصدتایی اش و... را بدون کمک پدرش و متناسب با امکانات عمومی دولتی انجام دهد .
همین که در این فکر بودم که الان این شطرنج را هم کیش و مات کرده ام، گفت: همه اینها که گفتی و من پذیرفتم قبول. اما که چه؟
با وتویی زد زیر بازی و گفت جمع کن این مهره ها که نام وزیر و شاه و پیاده بر آن گذارده ای.
که چی؟
این سیؤال مرد افکن است.
پاسخی ندارد.
پاسخ اش جز سکوت چه ممکن است باشد؟
و معمولا افرادی که تماس میگیرند و قصد دارند اصلا چنین سیؤالی را مطرح نمیکنند.
بعد از یک ساعت به پله اول بازگشته بودم. فکر میکردم شطرنج رو به پایانی را بازی میکنم اما او بازی را مار و پله در نظر گرفته بود و مرا در آخرین مربع، بلندترین مار نقشه نیش زده و به مربع های ابتدایی پرتابم کرده بود.
گفتم معماری خواندی و احتمالأ اثری از هنر و تصویر سازی داری. میتوانی این تصویر که بیان میکنم را در پنداره ات، ترسیم کنی؟
پذیرفت.
گفتم تو کشاورزی هستی که بذر گندمت را بر زمین ریخته ای و اینک منتظری ثمر ببینی.
نمیدانی وضعیت باران و دیم، طوفان و سیل، خشکسالی و بازار چگونه خواهد شد. این تصویر را چگونه خواهی ساخت؟ چه حسی خواهی داشت؟
تا حدودی کمکش کردم، آیا مضطرب و پر از استرس نخواهی بود؟ همه نگاهت به آینده ای نا روشن نخواهد بود؟
موافقت کرد.
:آدمی بسیار مضطرب خواهم بود
حال تصویر دوم:
تو همان کشاورزی که محصول ات را به بهترین نحو برداشت کرده ای. آب، باران، روزگار با تو ساز بود و بهترین محصول را از زمین گرفته ای.
اکنون توِ کشاورز چه حالی خواهی داشت؟
خودم پاسخش دادم، نمیگویم بهترین حال را، بهترین موقعیت را بهترین عواطف را نصیب خواهی برد
اما،
آن اضطراب ترسیم شده در تصویر اولی آن استرس قبلی را نخواهی داشت.
پاسخی بسیار حداقلی به آن دادم و از حداکثری کردن آن اجتناب کردم.
آن زمان است که میتوانی پاسخ این سوال را بیابی:
که چی؟
در اوج، در قدرت، مقتدرانه، تصمیم بگیر که آیا این زندگی را میخواهی یا نه. وقتی به اهدافت که الان طلاق و جدایی است رسیدی، اینکه بگی من بدون کمک پدرم این کردم و به هدفم رسیدم. آن زمان تو مقتدرانه میتوانی تصمیم بگیری.
پذیرفت، آرام شده بود. معمولاً در آخر دیالوگ هام میپرسم، چگونه ای؟
او با وتو خود تازه به پنداره ای رسیده بود که من سالهاست در آن زیسته ام.
شیمی خون کشاورز تصویراولی با شیمی خون کشاورز تصویر دوم بسیار متفاوت خواهد بود. و این شیمی خون متفاوت اندیشه ای متفاوت زایش خواهد کرد.
همیشه در پندار خود به دو باور و حق احترام کامل میگذارم
حق حیات
و
حق مرگ
انسان انتخابگر را تا آخرین نفس عمرش عزیز میشمارمش و محترم و مختار و صاحب حق.
حق مرگ . حق زندگی.
@parrchenan
دستانِ بستهام آزاد نبود تا هر چشمانداز را به جان دربرکشم
هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده
هر بَدرِ کامل و هر پَگاهِ دیگر
هر قلّه و هر درخت و هر انسانِ دیگر را.
رخصتِ زیستن را دستبسته دهانبسته گذشتم دست و دهان بسته
گذشتیم
و منظرِ جهان را
تنها
از رخنهی تنگچشمی حصارِ شرارت دیدیم و
اکنون
آنک دَرِ کوتاهِ بیکوبه در برابر و
آنک اشارتِ دربانِ منتظر!
دالانِ تنگی را که درنوشتهام
به وداع
فراپُشت مینگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
شاملو.
@parrchenan