خستگی مغزی یعنی اینکه تا صبح انگار حساب دیفرانسیل انتگرال گیری کرده باشی و بیخوابی کلافه ات کرده باشد و تازه این رویه تو در دو شب زندگی ات شده باشد.

خسته و بی خواب  برگشته از شیفت کاری ،صبح جایی تاریک، خیلی تاریک، پیدا میکنم و بیهوش، میخوابم.
از وسط خواب بیدار میشوم.
 این میم اول شخص منفرد که در فعل میشوم در سطر بالا آمده است حتی درست نیست برای بیان این حالتم.
در صدم ثانیه درگیر چیستی این موجود هستم.
 چیستم؟ موجودم، موجود زنده ام ، انسانم، آهان منم. دو سه ثانیه در این حال قرار گرفتم. کجام، چی شده، چه زمان و سالیست؟
 به نتیجه ای نمی‌رسم.
مچ دست چپم سنگینی میکند. ساعتی بر آن است. همین که نور لاجون ساعت روشن میشود و ساعت نه صبح را نشان میدهد. همه چیز برایم در آن واحد پاسخ می یابد.
 تو همان سهیل خسته بی خوابی که آمده ای اینجا، ساعتی بخوابی.

 فیلسوف یونانی سخنی دارد بدین مضمون که، شما یک نقطه ثابت نشان دهیدم تا من جهانی را اثبات کنم و  در آن مکان و زمانِ بی مکان و زمان، گویی، همه وجود و من بودن و هست بودنم را یک ساعت زیقی نشان داد. نقطه ثابت من همان ساعت زیقی بود. نقطه معنایی من، جهان من، این منِ من، او شد. ساعت مچی.
تو میتوانی بی حافظه  و در نتیجه بیجهان شوی اگر نقاط ثابت زندگی را پیدا نکنی.
این تجربه از آن جهت برایم باشکوه بود که بهم نشان داد بی حافظه گویی بی زمان و بی مکان میشوم.
حافظه است که مرا از خدا بودن به انسان بودن می کشاندم و حافظه ریشه های آگاهی است.
همین که به زمان و مکان آگاه شدی، میتوانی بفهمی. 
 نتیجه:
هر گاه سردگم هستیم، یعنی زمان و مکان را گم کرده ایم، آن امر ثابتی که هر کس برای خود شناسا کرده است.  بیابد. بدنبال آن بگردد.
دی شیخ با چراغ همی‌گشت.
همین.
شود‌آیا ری‌را نقطه ثابت، نقطه معنا شود:

« ری را»...صدا می آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می کشاند.
گویا کسی است که می خواند...

اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوه های من
سنگین تر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.

یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم.

ری را. ری را...
دارد هوا که بخواند.
درین شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمی تواند.

1331


نیما یوشیج ( آوای آزاد )

@parrchenan