من سالهاست می‌نویسم و این سه گانه ای که به مرور خواهم نوشت، انتظار دارم میوه این همه سال نوشتن باشد.

و روزگارم در محل کارم به سر آمد و دیگر با تلفن و خط، مرا کاری نیست. احتمالاً در دیگر مراکز سازمان مشغول بشوم.

مدیریتی جدید آمد و با این عنوان که من مدیر حرفه ای هستم، نزدیک چهل ساعت کاری را در ماه افرایش داد و روزهای تعطیل تقویم ملی، را برای کارمندانش، کم اعتبار و حتی بی اعتبار کرد.
با یک آمار گیری دم دستی حساب کردم نزدیک به چهل روز تعطیل را در طول سال با نوع ساعت کاری مد نظر او باید می آمدم، یعنی ده روز بیش از کل مرخصی های سالانه یک کارمند زیر مجموعه قانون کار.
 یک ظلم آشکار.
 ظلم محض.
تقریباً بی اعتبار کردن کامل قانون استخدامی با شگرد های جدید، با اجی مجی هایی که این روزها، بالادستی ها، به خوبی شعبده آن را فراگرفته‌اند.

با  مقدمه ذکر شده سراغ اصل پنداره ام میروم.
 با شرایط مدیریت جدید، خانمهای همکار یا برافروخته بودند و در حال نق زدن، یا بُغضی را حمل می‌کردند یا اشکان شده بودند. آقایان همکار نیز تا حدودی در حال نق بودند و اما به دنبال اقدامی عملی.
در نهایت صحبت شد که مقاومت کرده و زیر بار این موضوع نرفته و در نهایت از کار استعفا دهیم.
نگاه من فردی بود، اینکه من به پشت سرم نگاه نخواهم کرد که چه تعدادی در صف ظلم ستیز ایستاده اند. چرا؟
زیرا با توجه به ارزیابی که کرده ام، فارغ از همراهان احتمالی زیر بار این ظلم نخواهم رفت.
نگاه دیگر همکاران بخصوص خانمها، این بود که همه با هم برویم و وقتی که قرار باشد واژه همه در جمله ای نقش بندد، چون یکی همراه نشد، تبدیل به هیچ میشود.
تقریباً اکثر آقایان همکار نامه ای که تنظیم شده بود  را برای جابجایی امضا کردند. به سراغ خانمها که رفتم حتی یک نفر این نامه را امضاء نکرد. با این که سخنان آنان، خشم آنان، نق آنان بسیار تیز تر و بران تر از مردان بود!!
اجازه دهید فعلا در اینجا ایست کنم.
 در حال رفتن به سمت اتاق مدیریت هستم و هزاران سال تاریخ این سرزمین به دور بسیار تند در چند ثانیه از برابر چشمانم عبور میکند.
ظلم تاریخی به زن که در این سرزمین شده است.
و مردانی که قیامها کردند، از کاوه تا مانی، تا گل سرخی تا امام خمینی، مردانی که حکومت ها را تغییر دادند.
 تاریخ در سرم ورق میخورد.

سرم گیج می‌رفت در ظلم تاریخی که زنان در این سرزمین بر خود بسته اند. این فعل را آگاهانه انتخاب کردم. چیزی به اسم ترس، رفتاری غیر جرئت ورزانه، اجازه امضا کردن را هم از آنان دریغ کرد. زنان تحصیل کرده قشر متوسطه، این چنین عمل کردند. 
چرا؟ چرا؟ چرا؟
 این ترس، ریشه در خُلق ندارد. ریشه در تبار و فرهنگی هزار ساله دارد. ترسی از کنشگر شدن فاعل بودن، تغییر دادن، عائله کسی نبودن...
در هر گام  که به سوی اتاق مدیریت برمیدارم، چیزی از دل تاریخ روبرویم ظاهر میشود. برای رسیدن به مقصد و مقصودی، برای رسیدن به تغییری، اول گام و آخر گام، غلبه بر ترس است. از ترس است که ظالم بر می‌خیزد از ترس است که  قوانین تفسیری دگرگون می یابد. از ترس است که دروغ بر می‌خیزد ‌ از ترس است که رفتارهای انتزاعی، استعاره ای، مخفی، دوگانه و... برمی‌خیزد.
 برای نترس بودن، نیاز است همه تاریخ را بخوانیم و به گونه ای دگر عمل کنیم.

 پایان قسمت اول

@parrchenan